نازدونه ها

روز نوشتی از ورق خوردن تقویم نازدونه هام یکتا و محمد

دعوتنامه مهمونيا پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

با محمد درساشو دوره ميكردم كه گفت جيش دارم و رفتش دستشويي هنوز چند دقيقه اي از برگشتنش نگذشته بود كه دوباره گفت دستشويي دارم گفتم مگه جيشتو نكردييي؟
كه جواب ميده: يه كمش اومد اما اونجاش كه دلم ميخواست هنوز نيومده; خلاصه دوباره هم رفتش و هنوز برنگشته ميگه : فكر كنم دوباره هم بايد برم .ميگم يعني چي كامل جيش كن كه هي نياي و بري; كه ميگه چكار كنم جيش تودلي دارم كه گير كرده و نمياد 

   

ميگه مامان, خانممون زنگ مطالعات اجتماعي داشت در مورد انسانهاي اوليه ميگفت كه ازش پرسيدم: خانوم مگه آدم وحوا انسانهاي اوليه نبودن اگه اونها اولن پس چرا به اينها ميگين اوليه؟
كه خانممون گفت تو زنگ بعدي جوابتو ميدم تو زنگ بعدي هم گفت فعلن رياضي داريم ونميشه جواب بدم زنگ بعد ديگه ازش نپرسيدم .گفتم چرا ؟ كه ميگه چون ترسيدم فكراش تموم بشه و نتونه به بچه ها درس بده  

 

     

ازش سوال ميپرسم :حواس پنجگانه رو نام ببر؟ كه ميگه: بويايي, چشايي ,شنوايي, لامسه ; و برا پنجميش مي مونه كه چي ميشه بهش ميگم : بينايي. كه جواب ميده اونو كه گفتم بهش ميگم :ببخشيد من نشنيدم يه بار ديگه بگو كه تو ذهنت هم بمونه كه...


برچسب‌ها: ميان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

تو فيلمي كه با يكتا مشغول تماشاش بوديم هنرپيشه ي مرد بعد از اينكه بر خلاف تصورش , از ازدواج با زني كه عاشقش بود , به بن بست ميرسه و بهر ترتيبي بود ازش جدا ميشه; بعد از جدايي شون به انگشتش و دقيقن روي حلقه ي ازدواجش تكه پارچه اي ميبنده و سالها بعد رو نشون ميده كه هنوز حلقه ي دستش رو با پارچه ي بسته شده پوشونده , فيلم كه به اينجارسيد يكتا ميگه : اين كارو كرده كه 


 هميشه به چشم يه زخم بهش نگاه كنه و يادش بمونه با تعجب از نوع برداشتش بهش ميگم نههه ! كه وقتي متوجه نگاههاي متعجبم شد برا اثبات حرفش ميگه بعضي چيزا فهميدنيه  

اي ننه ت به قربون فهم و توجهت بره اما از وقتي كه منم زخم شناس شدم , فهميدم كه جاي زخمها تا هميشه مي مونه و نيازي به رد و نشونه گذاشتن براش نيست; فقط تا ميشه, بايد از نگاه دست و زبون ديگران بپوشونيشون كه دست كاري و نيش زبون جاشون رو تازه نگه نداره و دردشون رو بيشتر نكنه ;زخمها رو  هم در دل نهان بايد كرد  

 

يادگار نوشت: بودن با خانم اكبرپور
ديدن ايليا و مادرش و آشنا شدن با باباي جديدش!

 

كامنت اول مامان محمد مهدي

زويا : من با تحليل يکتا موافقم. يکي مثل من زود جاي زخمهاشو فراموش ميکنه. اين روش شايد بتونه بهم کمک کنه يادم بمونه کجا زخم خوردم و چرا

نازنين مامان اميرعلي و آدرين : اما من عادت دارم زخمامو از نگاه ديگران دور كنم چون فكر ميكنم بيشتر آدما با نمكدان در كمينه زخماي ما هستن

شادمانه : دقيقا خيلي از چيزها رو بايستي از نگاه ديگران حفظ كرد، چون ديگران يا نمك مي پاشن، يا با ور رفتن به زخم فرصت التيام رو از آدم مي گيرن

ليلا مامان الهه والناز : شايد بتونيم سرپوشي روي اين زخم و درد بگذاريم و اون رو پنهون کنيم که کسي متوجه نشه ولي هميشه اون درد با ماست


برچسب‌ها: خاطرات يكتا
دعوتنامه مهمونيا دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

درسته يكتا از اولش با اكراه و بشرط نخنديدنش قبول كرد عكس بگيره 

 

 اما محمد تونست لب خواهرشو به خنده باز كنه  

 البته به يكتا هم حق مي دادم كه نخنده چون چند وقتي بود يكي دو تا از دندوناش افتاده بود و تو هر عكسي كه خنديده بود محمد بهش ميگفت دندونات شطرنجي ميفته  

 

 برا همين يكتا هم از خنديدن تو عكس فراري شده بود و شيطنت محمد براي خندوندن خواهرش به نيت تو عكس افتادنه دندوناش نتيجه داد اما يكتا هم با مهارت لبخند زد و هم دندوناش رو از نگاه دوربين مخفي كرد و خاطره ي خوش اون روز بهونه اي شد كه عكسشون رو برا پروفايل وبلاگ انتخاب كنم

 بعد از خراب شدن قالب اول وبلاگ ,دوست عزيزي قبول زحمت كردند و قالب جديد وب رو كه تا به امروز از حوادث بلاگفايي درامان مونده رو برامون درست كردند كه  مناسبت امروز دليلي شد تا با يادكردنش جبراني برا كاري كه انجام داده بود بشه 

 بعد از قالب وبلاگ ميرسيم به نوشته ي انتخابيم برا كامنتدوني كه اون قديم نديما مثل امروز از مهمون عزيز نوشتنم خبري نبود و ...


برچسب‌ها: میان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا یکشنبه چهاردهم دی 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

چندين سال قبل بر خلاف اين روزها كه مردم گرايش زيادي به گرفتن عكس از خودشون تو هر سن و حالتي دارند, اون زمان گهگاهي كه عكسي هم گرفته ميشد; بخاطر نارضايتي صاحب عكس از ديدن چهره ش چند تاييش حتمن در معرض پاره كردن يا خط زدن روي چهره هاشون قرار ميگرفتند و جالبه بدونيد حدود دو سه صفحه از آلبومي كه اختصاص به عكساي قديمي مون داره , برگه هاش مربوط ميشه به همين دست از عكسها كه از خوب روزگار سالم به دستمون رسيدند و بايگانيشون كرديم و گاهي بهونه اي براي خنده هاي دور همي مون ميشه .چند تايي از اونها شامل چند عكس پرسنلي 4*3 از خودمو و باقي دختراي اقوام نزديك ميشد كه برا تكميل مدارك مدرسه مون گرفته بوديم و مقنعه ها رو برا اينكه موهامون تو عكس پيدا نباشه به قيمت كج و معوج شدنشون سر كرده بوديم كه در كنار قيافه هاي بلوغ زده مون اثر هنري خنده ناكي شده 

 

 برا پست قبل آلبومها رو دراورده بودم تا يه عكس از بچگياي اميرخان انتخاب كنم كه محمد و يكتا هم همراه با من عكسها رو نگاه ميكردن تا رسيديم به جايي كه عكسهاي كذايي رو گذاشته بودم. از خنده و شوخي كردنشون كه بگذريم , محمد بعد از ديدن عكسها ميگه :مامان يه چيزي بگم؟ميگم :بگو پسرم كه ميگه : روز قيامت خدا شما رو مثل الانتون زنده ميكنه يا مثل اونموقعي كه زشت بودين  

 

ميگم اي مادر, اوستا كريم بخودش اينهمه زحمت داده و باغ و قصر تو بهشتش آماده نكرده ,كه ما رو با قيافه هاي سه در چهارمون ببينه در ثاني اينهمه پول آرايشگر و دكتراي زيبايي رو هم  نداديم كه با همون قيافه هاي اورجينالمون محشور بشيم , اگه غيره اينه رو چه حسابي دكتر و آرايشگرا دارن قيمت خون پدرشونو ازمون ميگيرن 

 

يادگار نوشت : مواجهه با ترس به كمك اميرخان
نامزدي ابراهيم و فرشته
 

كامنت اول persian friends : خدا زيباست و زيبايي رو دوست دارد طرف اگر زشت باشد از نظر همه اما اخلاق خوب داشته باشدچهره اش براي ما مهم نيست تنها ياد خوبي هاش برايمان مهم است    

علي : عکس هاي قديمي آلبوم ما هم قيچي شده و نصفه هستند همون چند تايي هم که سالم مونده قيافه هاي آفتاب خورده اند 

محبوبه : شايد اگر الانم دوربين هاي ديجيتال نبود که فرصت چندين باره عکس انداختن و انتخاب بهترينش رو داشته باشيم هنوزم اون رسم برقرار بود

مينا مامان امير علي : واسه منم سواله!من با قيافه ي كدوم دوره ي سني ام محشور ميشم عايا؟ 

مامان نازنين : والا خدا زيبايي رو دوست داره .فکر کنم ورژن جديدمون رو بيشتر بپسنده

 سه نقطه : كجايي جواني كه يادت بخير


برچسب‌ها: خاطرات محمد
دعوتنامه مهمونيا یکشنبه هفتم دی 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

اين قرار بود 2 دي به بهره برداري برسه كه بخاطراحترام به مناسبته ديروز , امروز رو آب و جارو بدست اومدم كه راه رو برا اومدنش واومدنتون تميز و آماده كنم
با وجوديكه راهش سرراسته اما اگه نياز به آدرس دادن بود بگين تا راهنماييتون كنم (:


برچسب‌ها: مناسبت ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا چهارشنبه سوم دی 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

پاييز رو دوست داشتم حيف كه رفت اما اميد به پاييزهاي بعد ,در من خواهد ماند  

بلندترين شب سال هم خورشيد را ملاقات خواهد كرد و اين يعني, بوسه ي گرم خداوند بر صورت زندگي, وقتي همه چيز يخ مي زند 

پيشاپيش يلداتون خوش و مبارك دوستان چهار فصل من (:

دعوتنامه مهمونيا شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

 نميدونم حالا كه فقط عكس از سايه هاست و نميتونيد چهره و حالاتمون رو موقع گرفتن عكسها تشخيص بديد

 

 توضيحات احوالمون رو تو عكسها بگم يا ...

  

 از ديدنشون متوجه حال خوش و اوقاتي خوشتر ازحالمون ميشين

     

دوباره هم نميدونم كه با گذاشتن باقي عكسها توضيح دادن در موردشون لازمه يا...


برچسب‌ها: میان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

از ميونه دوستام چند نفريشون از اقليتهاي ديني هستند كه با يكي از اونها بنام هلن رابطه ي بهتري نسبت به بقيه دارم چند روز قبل موقع غروب خسته و گرسنه از بيرون اومده بودم و به سراغ يخچال رفتم كه ظرف غذاي نا آشنايي رو تو آشپزخونه ديدم با خوشحالي از اميرخان سوال كردم از كيه؟ كه گفتش : دوستت هلن برات آوردش بعد از ابراز احساس نسبت به محبتش همينجور كه ميخواستم غذاشو بذارم گرم بشه به اميرخان ميگم: كاش ظرف غذاشو همون موقع مي شستي و بهش ميدادي حالا من تو ظرفش چي بريزم براش ببرم تا اينو گفتم اميرخان انگار كه از چيزي چندشش شده باشه ميگه :اگه از ترس تو نبود كه ناراحت بشي همون موقع غذاشو تو سطل آشغال مي ريختم اصلن دلم نميخواد نگاش كنم چه برسه كه بخوام ظرفشو عوض كنم اينا كه مسلمون نيستن و ....كه يكتا به اميرخان ميگه: بابا چه فرقي ميكنه كه كي باشن چرا دين خودتو اينقدر بالاتر از بقيه مي بيني

ميگم اي مادر يا اونها دينشون خدايي نيست يا ما دينمون از يه خداي برتر و والاتره كه هر ديني رو نمي تونيم به عظمت و روحانيت دين خودمون ببينيم .از كجا معلوم , با اين تعصباتي كه به مذهبمون نشون داديم خدا رو هم از كارش پشيمون نكرده باشيم كه نه ديگه پيامبري فرستاد و نه از معجزاتش خبري شد   

 

يادگار نوشت : جشن تولد طناز  (15 آذر)
خريد و پياده روي 6 ساعته با شهين و گم شدنمون
جشن فارغ التحصيلي شهلا 17 آذر+ خفه شدن  با دود فشفشه ها
 سفيد برفي خريدن پدر
ماجراي پسورد شهلا و عوارض جانبيش

   

كامنت اول باران لاهيجي : اونها هم مثه ما انسان هستن و مسلما باید پاک بخورن تا سالم بمونن 

آزاده مامان ديانا وآوينا : جمله رضا مارمولک به یادم اومد"به اندازه ی همه ی آدمها برای رسیدن به خدا راه هست"مهم راه نیست،مهم اینه که درست به سرمنزل مقصود برسیم یا نه و راهها فقط وسیله ست.تعصب بیجا فقط چشم عقل و منطق رو کور میکنه

PS : موضوع دین بحث برتر بودن نیست تصمیم خدائی ست که اسلام رو آخرین و کاملترین دین خودش معرفی کرد و تمام پیروان ادیان پیشین رو موظف به گرایش به اسلام کرد که در غیر اینصورت اونها رو مشرک به حساب میاره

بانوي شرقي : کاش همه یاد بگیرم آدمها رو فراغ از دین و دیدگاهشون دوس داشته باشیم ما هم همسایه ترکمن داریم که سنی هستند ولی متاسفانه حتی تو مدارس به اینها ظلم میشه
حتی مدیر میگفت اینارو بریزن تو کوره آدم سوزی

عسل : همین دیدگاههای غلط باعث شده که فعلا ما مسلمونها که هیچکی رو قبول نداریم منفورترین آدمها تو دنیا به حساب میایم و همه به چشم ترور *یست و آدمکش و ... به ما نگاه می کنند


برچسب‌ها: خاطرات يكتا
دعوتنامه مهمونيا چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

يكتا امسال كلاس هشتم رو ميخونه وخاطره اي كه ميخوام براتون بگم برميگرده به كلاس اولش;حساب كردن اينكه چند سال ازون خاطره ميگذره ديگه با خودتون باشه (:
تو همون روزهايي كه يكتا كلاس اول رو ميگذروند يه روز تا بيدار و آماده ش كنم ,برا سرويسش دير شد برا همين , با عجله به سرويسش كه چند دقيقه اي منتظرش مونده بود , رسوندمش و راننده ي سرويس هم تا يكتا سوار شد سريع درو بست و به ماشين گاز داد و رفت. هنوز دو سه قدم نرفته بودم كه ديدم به به كيف يكتا تو دستم جا مونده و بچه رو بدونه كيف به مدرسه فرستادم ;از اونجا كه شماره ي راننده ي سرويس رو تو گوشيم نداشتم خودمو به خونه رسوندم تا به راننده شون زنگ بزنم كه به يكتا بگه نگران نباشه; كيفشو يا خودم ميارم يا با آژانس براش ميفرستم . شماره رو پيدا كردم و زنگ زدم بعد از سلام و احوالپرسي خودمو معرفي كردم و گفتم: آقاي مرادي ...هستم مامان يكتا
كه گفت : مامان كي ؟
گفتم: يكتاااا
گفت: يَكتا؟؟؟
برا تاييد حرفش با لحن خودش يكتا رو با فتحه ي روي يـ  گفتم و همزبونش شدم تا بهتر متوجه بشه و گفتم : بله مامان يَكتام و براش حرفايي كه قرار بود بزنم رو گفتم كه در جوابم گفتش كه :خانوم ... من تو راه خونه تونم يَكتا وقتي فهميد كيفشو نياورده بهم گفت تا برنگردي كيفمو نيارم نه پياده ميشم و نه مدرسه مي رم الانم نزديك خونه تونيم .ازش تشكر كردم و گوشي رو قطع كردم,  بعد از چند دقيقه هم يكتا اومد و كيفشو برد
خلاصه ازون به بعد تا مدتها يكتا رو تو خونه مدل آقاي مرادي , يَكتا صداش ميكرديم  كه با هر بار گفتنش هم طعم دهنمون عوض ميشد و هم لبخندي رو لبامون مينشست 


 

يكتا به كلاس بالاتر رفت و آقاي مرادي هم كه سن و سالش بالا بود ديگه نخواستنش و راننده  سرويسشون هم يكي ديگه شد و همراه با تغييرات , يَكتا گفتنهاي ما هم تموم و تقريبن فراموش شد چند روز قبل يكتا وقتي از مدرسه اومد گفتش كه...


برچسب‌ها: ميان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |