نازدونه ها

روز نوشتی از ورق خوردن تقویم نازدونه هام یکتا و محمد

دعوتنامه مهمونيا پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

چند روزي بود محمد از يكي از پسراي كلاس ششمي مدرسه شون تو خونه شكايت ميكرد كه زنگهاي تفريح اذيتش ميكنه و حرفاي بي ادبي ميزنه 
وقتي راهكارهاي پيشنهادي چاره ساز نشد برا پيگيري مجبور شدم به مدرسه شون برم كه ببينم چرا ناظمشون در اين باره كاري نكرده. وقتي رفتم ,متوجه شدم پسري كه ازش ياد شد , بيش فعالي داره و اذيتهاش هم ناشي از همين عارضه ش بوده  و مديرشون در جواب خواسته م گفتش كه : بجز پسر شما چند نفر ديگه هم ازش شاكي اند كه تصميم گرفتم زنگهاي تفريح مسئوليتي تو حياط خلوت مدرسه بهش بدم كه مشغول باشه و بچه هاي ديگه رو اذيت نكنه
با اين توضيح ميريم سراغ مطلب اصلي

 

 

تو بحبوحه اي كه محمد ازهمون پسره شاكي بود و ميگفت كه اذیتش میکنه بهش گفتم كه : اگه دوست نداري مثل اون رفتار كني حداقل حالت و گارد كتك زدن رو جلوش بگير كه بدونه تو هم ميتوني بزنيش اما نميخواي اينكارو انجام بدي ; كه محمد جواب ميده: اون لگد ميزنه زورشو ندارم

 

يكتا كه مشغول گوش دادن به حرفهاي ما بود با شنيدن صحبت محمد بهش ميگه :خب تا وقتي خودتو ضعيف ببيني اونو همينجور قوي مي بيني 

 

تا وقتی كه دنيا خانوم  ما رو بي دفاع و سلاح  , در برابر خودش مي بينه صداي سازش رو بلندتر از هميشه مخالف ساز ما خواهد زد ; از من نشنيده نگيريد كه در كنار آقا و خانوم بودن , نيمي از وجودتون رو به شواليه اي اختصاص بدين كه كلاه خودي از اميد و زرهي از حوصله و صبر به تن كرده تا مگر از پس دنيا و ادا و اصولش, بربيايم


برچسب‌ها: خاطرات یکتا
دعوتنامه مهمونيا شنبه دهم آبان 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

خدا رو شكر كه همراه با مناسبت هاي خجسته ي اين ماه , روزهاي شادي رو  گذروندم و با آمادگي كامل به استقبال دو ماه حرام بودن شاديها مي رم ,اما از اونطرف هم كه حساب مي كنم ; مي بينم كه تحمل اینمدت کمی سخته و تا  كي ميتونم به بزك درونم وعده ي اومدن بهار و كمبوزه ها رو بدم 
اول ميخواستم حاشيه هايي از اتفاقات اين دو سه روز رو بنويسم كه هم خوندنشون خالي از لطف نبود و هم بهونه اي بشه برا ثبت شدنشون اما از اونجا كه اولويت با خاطرات بچه هاست بهتر ديدم حاشيه هايي از روزهاي 15 و16 مهر رو بنويسم كه هم حقي از خاطرات ننوشته ي محمد بر گردن اين وبلاگ نباشه و هم دينم رو نسبت به ثبت روزهاي گذشته ش ادا كرده باشم (:  
حاشيه ي اول برميگرده به شب قبل تولدش كه همون شب من و محمد به اتفاق هم بيرون بوديم كه برام مسیجی اومد و وقتي خوندمش گوشي رو بهش دادم كه بخونش


وقتي پيام ارسالي از مدرسه شون رو ديد ميگه : آخيييش خدا رو شكر كه مرضم رو نخوندند وگرنه اصلن بهم تبريك نميگفتن

 

روز تولدش طبق عادت هر ساله به كلاسشون رفتم تا شيريني ببرم كه معلمشون ميگه: محمد اومده پيشم و بهم ميگه : خانوم بهتون بگم كه بابا و مامانم چرا اسم منو محمد گذاشتند؟
ميگه بهش گفتم :آره عزيزم بگو ; كه بهم ميگه :چون وقتي من بدنيا اومدم موقع اذان ظهر بود و 
 اشهد ان محمد رسول الله رو ميگفتند برا همین اسم منو محمد گذاشتند 
تو پرانتز بنويسم كه ( زمان بارداری كه براي تعيين جنسيت به سونو رفته بودم موقعي كه دكتر به من و اميرخان كه كنارم ايستاده بود گفتش كه ني ني مون پسره صداي اذان مغرب از مسجدي كه با فاصله اي از محل سونو قرار داشت پخش ميشد و همزمان با خبري كه دكتر بهمون داد من و اميرخان اشهد ان محمد رسول الله رو بطور رسا شنيديم و همينطور موقع تولدش همزمان شد با اذان ظهر) كه محمد اين دو اتفاق رو با هم مخلوط كرده و ماحصلش اوني شد كه برا معلمشون توضيح داده بود


حاشيه ي بعدي بازم برميگرده به ظهر 15 مهر كه محمد از مدرسه برگشته بود و رفت كه لباسشو عوض كنه و وقتي كه اومد...


برچسب‌ها: میان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

بچه ها هيچ وقت پيش داوري نمي كنند اين اولين ويژگي يك فيلسوف بزرگ است 

يك بچه جهان را همان طور كه هست و بدون پيش داوري يعني چيزي كه نگرش ما بزرگسالان را تحريف ميكند مي بينند

 

      روز فيلسوفان بزرگ مبارك

 يادمان بماند : با بچه داشتن , پدر و مادر نمي شويم ; همانطور كه با پيانو داشتن پيانيست نمي شويم 


برچسب‌ها: مناسبت ها
دعوتنامه مهمونيا چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

نميدانم زندگي ام تكرار دوست داشتن توست يا تكرار دوست داشتن تو زندگي ام؟


تنها مي دانم كه دوست داشتن تو لحظه لحظه ي زندگي ام را مي سازد

تو یک رویایی که حقیقت داشتنت معرکه است

         تولدت مبارک آرام جانم

 

  

يادگار نوشت تولدانه


دوست نوشت :  خنده کن با خنده ات شادم کنی     آن قدر شيرين که فرهادم کني

                  هديه اي هستي تو از سوي خدا              تا که از هر غصه آزادم کني


برچسب‌ها: مناسبت ها
دعوتنامه مهمونيا سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

يكتا برا من و محمد از اتفاقات مدرسه و ماجراي راننده سرويسشون صحبت ميكرد و محمد هم برا اينكه از قافله عقب نمونه , شروع كرد از دوستان مدرسه اييش گفتن كه : 

آره با حسن اينجوري شد و با ايليا اونجوري شد  

و در ادامه ي حرفاش ميگه :  يكتا , دوستم شايان اينقدر تو مدرسه برامون جوك تعريف ميكنه ; اما انگار جوكهاش پودر ميشن تو كله م كه يادم نمياد برا تو و مامان بگمشون

ميگم اي مادر بقربون كله ي حرف خورد كنت بره ;  اين خاصيت حرفهاي شاد و تقويت كننده ست كه از سبك و راحت بودنشون به دو سه ساعت نكشيده تو سر پودر ميشن و اثري ازشون نمي مونه اما تا دلت بخواد حرفهای سخت و درشت تو سر رسوب ميكنند و سنگيني شون حس ميشه. كي گفته فقط كليه سنگ سازه؟ 

 

 

يادگار نوشت : آش پارتي خونه ي خانم لساني و قطعي گاز خونه ش
باخبر شدن از احوالات نسرين( ب) بعد از مطلقه شدنش و موفقيتهاي درخشان زندگي كاريش
جشن ازدواج ناهيد و عباس
جشن نامزدي فرشته (سياوش)

 

 

كامنت اول نوشته هاي پراكنده : من تا جايي که يادمه درس و مشخ و نصيحت ها تو کله ام پودر مي شد. اما جوک و شعر و آهنگ و ...توي ذهنم مث سنگ ميشد و رسوب مي کرد اينا که خوبه
يه چيزايي از بچگي تو سرمون بزور چپوندن که هنوزم که هنوزه رسوباتش مونده و نميذاره درست زندگي کنيم و از زندگي لذت ببريم

نازنين مامان امير علي و آدرين : واقعا كاش حرفاي بدم اينطوري توي كله ما خورد ميشدن من حرف تو سرم هست قدمتش براي 18 سال پيشه

 

مامان دو فرشته : اين خاصيت آدماست هميشه حرفاي سنگين به ياد مي مونه ولي حرفاي شادو زود باد ميبره

 


برچسب‌ها: خاطرات محمد
دعوتنامه مهمونيا دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

گوينده ي اخبار بعد از اينكه چند دقيقه اي رو به اخبار سوريه و عراق اختصاص داد خبر بعدي رو هم از غزه و اوضاع واحوالات يمن گفت كه يكتا عصبانی كنترل رو بدست گرفت و در حاليكه ميخواست شبكه رو عوض كنه گفتش كه: يكي نيست بهشون بگه آخه غزه و سوريه به ما چه؟ اونقدري كه از احوال اينها باخبريم از اوضاع مملكت خودمون بيخبر مونديم


 یکی از معاونین رييس جمهور رو در حال سخنراني در افتتاحيه ي پروژه اي نشون ميدادند كه محمد ميگه :  مامان , اين آقا زياد دروغ گفته؟

 گفتم : نه مااامااان ! 

كه ميگه : پس چرا دماغش مثل پينوكيو شده؟


بچه ها در حال سر و صدا كردن بودند ومنم ميخواستم برنامه اي رو از شبكه مستند ببينم تو همون حين هم تو برنامه ي كذايي از نحوه ي شكار کردن حيواني بنام گراز ريش دار صحبت كرد كه گفتم: بچه ها ساكتتر, ببينم گراز ريش دار رو چكارش ميكنن
كه يكتا ميگه مامان دو بار بگو گراز ريش دار
گفتم چرااا؟!...


برچسب‌ها: میان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

از همين امروز وقتي بچه هايمان به مدرسه مي روند به ايشان بگوييم : عزيزم , من نمي خواهم تو بهترين باشي فقط ميخواهم تو خوشحال وخوشبخت باشي اصلن مهم نيست كه هميشه نمره 20 بگيري مي تواني 16 بگيري اما از دوران مدرسه وكودكيت لذت ببر
عزيزم از (ترين ) پرهيز كن چرا كه خوشبختي جايي ست كه خودت را باكسي مقايسه نكني حتي نخواه خوشبخت ترين باشي بخواه كه خوشبخت باشي و براي اين خواستت تلاش كن يادمان هست كه از وقتي به دنبال پسوند (ترين ) رفتيم خوشبختي از ما گريخت از ۷۵/۱۹ لذت نبرديم چون يكي 20 شده بود

میخواستم بگم یکی اینجا هست که همصدا با شما دعاگوي موفقیت وشادی بچه هاتون تو سال جدید تحصیلیه 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

خاطره نوشت : ديروز وقتي رفتم تا مسيجي كه برام اومده  رو از تو گوشيم بخونم متوجه شدم كه پيام از طرف سامانه پيام كوتاه مدرسه ي محمد بوده و برنامه ي درسي اول مهرشون رو برام فرستادند كه با كمال تعجب ديدم محمد قبل از من پيام رو ديده و اونجوري كه دلش خواسته جوابشو داده

                

به نظرتون اين اول مهري تو ب بسم الله مدرسه , شور وعشق  محمد رو كجاي مدرسه شون بذارم كه جاي كافي برا اينهمه عشق به درس و كتابهاش رو داشته باشه (:


برچسب‌ها: مناسبت ها
دعوتنامه مهمونيا سه شنبه یکم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

محمد صدا ميزنه : يكتا 
يكتا ميگه : بله 
كه محمد ميپرسه: يكتا ميگم , علي دايي هم دست تو دماغش ميكنه؟
يكتا با ناباوري از طرح همچين سوالي با خنده ميگه : آره داداشم ; اونم اگه لازم باشه برا تميزيش دست تو دماغش ميكنه
محمد هم خوشحال وخرسند از جوابي كه گرفته بود ادامه داد : يعني علي دايي دستشويي هم ميره که پ..پ.. كنه و يا بگ..زه؟
كه يكتا ميگه: ببين محمد جان , حق طبيعيه هر انسانيه كه هم دست تو دماغش كنه هم بموقعش پ.. پ..كنه و هم بگ ..زه

 تا دلتون بخواد حق طبيعي برا هر انساني تو دنيا به وفور وجود داره اما نميدونم چرا موقع رسيدن به بعضي از حق  و حقوقمون يا حرف زدن درموردشون , گاهي همونقدر عجيب و غير طبيعي بنظر ميرسه كه من الان بخوام  شا..دن و گ...زيدن رو بطور كامل و طبيعي بنويسم

 

يادگار نوشت : كلاس اولي شدن طناز و پيش دبستاني رفتن برسام و مهكامه (برادر زاده هام )
گذروندن شبي خوش در عروسي پسر خاله ي اميرخان
ديدن دوستم افسانه (بيماري افسردگي) و تشابه اسمي دخترامون 
ماجراي بناهاي خونه ي پدر و غيب زدنشون

 

 كامنت اول نوشته هاي پراكنده : بعله ما حق طبيعي زياد داريم. اما خوب نمي ذارن که استفاده کنيم از اين نعمت ها. خصوصا زمان مجردي که از اين حقوق بيشتر استفاده مي کنيم. اما بعد از ازدواج معمولا اين حقوقمون ضايع ميشه

پوپك مامان آنيا و آنيل : متاسفانه گاهي اينجوري ميشه که کساني اجازه به خودشون ميدن حق طبيعي رو تعيين کنن حالا من نميدونم فلسفه شون و معيارشون در تعيين اين حق چيه؟

نگار مامان سياوش : راستش منم يادم مياد كوچيك كه بودم ادمايي كه تو فاميل و غير فاميل تو ذهنم بزرگ بودن ، هميشه بهشون زل ميزدمو با خودم ميگفتم يعني اين هم پوپ ميكنه ... ؟؟؟؟!! لامصب عجب دغدغه اي داشتماگه ميدونستم يه روزي اينطور كه الان هستم اينهمه دغدغه هاي جورواجور و غير قابل حل سراغم مياد، غلط كردم كه همون موقع با صداي بلند بازگوشون نكردمو اصن بايد باهاشون عشق ميكردمو زندگي

 


برچسب‌ها: خاطرات یکتا
دعوتنامه مهمونيا سه شنبه یکم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

اول اينكه لازمه غيبتم رو موجه كنم  و بعد برم سراغ نوشته هاي ديگه م
پنج روزشو كه كلن خونه نبوديم بعد هم كه برگشتيم همزمان شد با دوباره كوكب خانوم شدنم و
شرط  ميزبان بودنم اجازه نميداد كه مهمونهام رو تنها بذارم و برام راحت نبود كه بهشون بگم :  اوه ببخشيد من از زمان ميان پست نوشتنم گذشته و دوستام منتظرم هستن , تا شما از خودتون پذيرايي می كنيد من برم به وبنويسي و ديد و بازديدهام برسم! واينجور ميشه كه از همراهي با شما موندم و نشد كه دست نوشته هام رو خاكه راه اومدنهاتون كنم و پذيراتون باشم


و اما نوشته هاي ديگه م :
جداي از تو خيابون كه حكم يه رهگذر رو برا ديگران داشتم تا حالا خيلي برام اتفاق افتاده تو مكانهايي مثل باشگاه, مدرسه , مطب دکتر و گاهن بيمارستان وغيره وذلك كه چند دقيقه اي از بودنم گذشته, چهره م برا ديگران آشنا بوده و همين آشنا بودنم براشون , سرآغاز صحبتشون شده و جالبه بدونيد اين ميون , منو با عروس بهجت خانوم تا زن اسمال آقا طلافروش اشتباه گرفتند و تو پرانتز اگه بخوام برا شوخي و مزاح بنويسم (كه چند باري هم شده كه منو با يك دوم گمشده شون اشتباه گرفتند) شما حرفم رو منهاي مزاحش به جدي بخونيد (:

اولين خاطره م از همين دست گفت وگوها برميگرده به خانوم فروشنده اي كه وقتي گفتش كه : انگار قبلن هم ديدمت وجز مشتري هاي مغازه م بودي و برام آشنایی و بهش گفتم: اینطور نیست و اولين باره برا خريد به مغازه ش مي رم ; همين آشنا بودنم براش رو , بهونه اي  قرار داد برا درد و دلهاش و اينجور گفت كه يك سال ونيمه كه از همسرش جدا شده و علت طلاقش رو فساد اخلاقي و اعتياد همسرش عنوان كرد و اينجور كه شدت اعتياد همسرش رو بيان ميكرد ميگفت كه : برا خرج اعتيادش از دزديدن و فروختن كفش و لباسهام هم دريغ نميكرد و در ادامه ي درد ودلاش گفتش كه: هيچ چيز بجز دوري از پسر دوازده ساله م اذيتم نميكنه وعذابم نميده و بدتر از اون اينكه من مي تونستم با همين كار كردنم تو مغازه ها خرج خودم و پسرم رو بدم اما بخاطر اينكه در غياب من خانواده م زخم زبون  بهش نزنند و اذيتش نكنند كه نون خوره اضافيه, نميتونم پيش خودم بيارمش ; چون خانواده م مجبورن بجز من از خواهرم كه از روزي كه من جدا شدم شوهرخواهرم  هم خواهرم و بچه شو به خونه ي بابام اورده و مامان اينا بايد خرج خواهر بيكارم وبچه شو بدن ...
حالا اينكه چرا داماد شون همچين كاري كرده و چرا خواهرش راضي به اين شرايط ودوري شده و  اينكه اون خانوم چه برنامه اي برا آينده ش و بودن با پسرش داره رو ,  منم مثل شما بي اطلاعم چون بخاطر دير شدنم عذرخواهي كردم و از پيشش رفتم.  هم حرفاي اون نيمه تموم موند و هم خاطره ي من ناقص شد


مورد دوم برميگرده به موقعي كه من وخواهرم به همراه بچه هامون به پارك نزديك خونه شون رفتيم تو پارك ذكر شده يه فست فودي تقريبن كوچيكي قرار داشت كه آقايي كه صاحب اونجا بود بجز سن بالاش كه اجازه ي همچين شغلي رو بهش نميداد رفتار و منشش هم نشون ميداد كه آدم متشخص و جنتلمني بوده اين آقا هم ميگفتش كه : من خيلي شباهت به تنها دخترش دارم كه چند ساليه ازدواج كرده و ساكن جنوب كشور شده
از اونجا كه منو مثل دخترخودش مي دید شروع كرد به شرح زندگينامه شو گفتن;  اينكه روزگاري نه چندان دور صاحب چند طبقه نمايشگاه مبل بوده و راننده ي خصوصي وچندين كارمند داشته و
 اكثر كشورهاي دنيا رو بهمراه همسر و دو پسر و تنها دخترش رفته بود وچيزي از جفای روزگار نميدونست و تو حرفاش به كارها و  كمكهاي مالي كه از دستش برميومد و برا نزديكانش انجام داده بود هم اشاره كرد ومخصوصن تكيه حرفاش بيشتر روي برادرخانومش بود كه...


برچسب‌ها: میان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |