نازدونه ها
روز نوشتی از ورق خوردن تقویم نازدونه هام یکتا و محمد
خانومي که هر روز مادر نشسته بر ويلچرش رو برا هواخوري به پارک محله مياره اینجور که ما داریم با گرونی و مسائل اقتصادی میسازیم تا یه چند وقته دیگه مدرک معماریمون رو هم باید به بقیه ی مدرکهامون اضافه کنیم! از این بحثهای ساختنی که فقط بازگو کردنش جریان خون رو مسدود میکنه بیرون بیایم وبریم سراغ نمونه جدیدی از ساخت گفتم که فضای سبز نزدیک خونه مون محل جمع شدن دختر وپسرهای زیادیه. دیروز شماره همراهی بر چند جای دیوار نوشته شده بود وکنار یکیشون این جمله بود که ظاهرن از طرفه یکی از همون پسرهای عاشق پیشه ی دیروزی بوده بدتر از حال وروز بد اقتصادی ما حال وروز عشقه که بدجور داره میسازه با آدمها وابراز عشقشون ودر آخر پایان نه چندان خوبشون خدا میخواست همه جا جلوه کند مادر را آفرید ليلي گفت کاش مادر ميشدم ... چه بهونه ای بهتر از مناسبت امروز تا بهترین تبریکات ودوست داشتنهام رو به همه ی مادرها ودختران سرزمین مجازی تقدیم کنم و رخ ماهشون رو از راه دور میبوسم
چند نفر پيرمرد بازنشسته که بعد از پياده روي ساعاتي رو کنار هم تو پارک به صحبت ومزاح ميگذرونن
واين ميون کم نيستند دختر وپسرهاي جووني که به پشتيباني عشق ساعاتي رو با هم تو پارک ميگذرونن
وهمچنين مردي حدود 50 ساله که اکثر مواقع سال رو در سرما وگرما روي نيمکتي در پارک نشسته و در دنياي خودش سير ميکنه
چند روز پیش وقتي با يکتا به پارک نزديک خونمون رفته بوديم همون آقا رو ديديم در حاليکه بلند بلند برا خودش آواز ميخوند ومعلوم هم نبود چي ميخوند و فارغ از نگاههاي مردم چهچه هم ميزد
يکتا تا متوجه ش شد گفت اينم معلومه ديگه با ديوونگي خودش ساخته 



خدا گفت مادري بهانه عشق است ,بهانه سوختن, تو بي بهانه عاشقي,تو بي بهانه مي سوزي
ليلي گفت دلم زندگي ميخواهد ساده, بي تاب ,بي تب
خدا گفت اما من تب وتابم , بي من ميميري
ليلي گفت پايان قصه ام زيادي غم انگيز است مرگ من, مرگ مجنون, پايان قصه ام را عوض ميکني؟
خدا گفت پايان قصه ات اشک است, اشک درياست ,دريا تشنگي ست ومن تشنگي ام, تشنگي وآب, پاياني ازين قشنگتر؟
ليلي گريه کرد, ليلي تشنه تر شد, خدا خنديد...

