تبليغاتX
نازدونه ها































نازدونه ها

روز نوشتی از ورق خوردن تقویم نازدونه هام یکتا و محمد

خانومي که هر روز مادر نشسته بر ويلچرش رو برا هواخوري به پارک محله مياره
چند نفر پيرمرد بازنشسته که بعد از پياده روي ساعاتي رو کنار هم تو پارک به صحبت ومزاح ميگذرونن
واين ميون کم نيستند دختر وپسرهاي جووني که به پشتيباني عشق ساعاتي رو با هم تو پارک ميگذرونن
وهمچنين مردي حدود 50 ساله که اکثر مواقع سال رو در سرما وگرما روي نيمکتي در پارک نشسته و در دنياي خودش سير ميکنه  
چند روز پیش وقتي با يکتا به پارک نزديک خونمون رفته بوديم همون آقا رو ديديم در حاليکه بلند بلند برا خودش آواز ميخوند ومعلوم هم نبود چي ميخوند و فارغ از نگاههاي مردم چهچه هم ميزد
يکتا تا متوجه ش شد گفت اينم معلومه ديگه با ديوونگي خودش ساخته
        

اینجور که ما داریم با گرونی و مسائل اقتصادی میسازیم تا یه چند وقته دیگه مدرک معماریمون رو هم باید به بقیه ی مدرکهامون اضافه کنیم!

از این بحثهای ساختنی که فقط بازگو کردنش جریان خون رو مسدود میکنه بیرون بیایم وبریم سراغ نمونه جدیدی از ساخت

گفتم که فضای سبز نزدیک خونه مون محل جمع شدن دختر وپسرهای زیادیه. دیروز شماره همراهی بر چند جای دیوار نوشته شده بود وکنار یکیشون این جمله بود

                      

که ظاهرن از طرفه یکی از همون پسرهای عاشق پیشه ی دیروزی بوده

بدتر از حال وروز بد اقتصادی ما حال وروز عشقه که بدجور داره میسازه با آدمها وابراز عشقشون ودر آخر پایان نه چندان خوبشون

دعوتنامه مهمونيا سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

خدا میخواست همه جا جلوه کند مادر را آفرید

ليلي گفت کاش مادر ميشدم ...
خدا گفت مادري بهانه عشق است ,بهانه سوختن, تو بي بهانه عاشقي,تو بي بهانه مي سوزي
ليلي گفت دلم زندگي ميخواهد ساده, بي تاب ,بي تب
خدا گفت اما من تب وتابم , بي من ميميري
ليلي گفت پايان قصه ام زيادي غم انگيز است مرگ من, مرگ مجنون, پايان قصه ام را عوض ميکني؟
خدا گفت پايان قصه ات اشک است, اشک درياست ,دريا تشنگي ست ومن تشنگي ام, تشنگي وآب, پاياني ازين قشنگتر؟
ليلي گريه کرد, ليلي تشنه تر شد, خدا خنديد...

                    

چه بهونه ای بهتر از مناسبت امروز تا بهترین تبریکات ودوست داشتنهام رو به همه ی مادرها ودختران سرزمین مجازی تقدیم کنم و رخ ماهشون رو از راه دور میبوسم

دعوتنامه مهمونيا شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها|

محمد میخواست ليوان آب رو از دستم بگيره که يه دفه دستش رو عقب کشيد و گفت برق گرفتم

چند ساعت بعد وقتي خواست کتابش رو از دستم بگيره دوباره گفت برق گرفتم مامان تو ديگه قديمي شدي , برق داري

گاهی شده برا هر کی کار انجام دادم از  نوع جواب تشکرش برق از سرم پریده پس تعجبی نداره اگه بجای نمک جریان الکتریسته وارد خمیرمایه ی دستهام شده! 

 ای بشکنه یا نشکنه؟

 چی؟

 دستی که نمک که نداره هیچ ,جریان برقش هم روشنایی نداره

 

آسمان آبي: دست شما كه خوبه اگه نمك نداره لااقل جريان برق كه داره.
دست من نه نمك داره و نه برق

 
سهيلا مامان درسا: با اين قبض هاي برق و تورم و گروني غنيمته والا

فرشته مامان تينا: چرا بشکنه با اين گروني هزينه برق مخصوصا که تابستونم تو راهه کلي استفاده ميشه ازش کرد البته منهاي روشناييش

دعوتنامه مهمونيا شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

نشده شهلا زنگ بزنه وحامل خبر چه خوب يا بد نباشه برا همين وقتي تماس گرفت بعد از احوالپرسي گفتم حالا چي شده ؟که گفت آقاي فلاني فوت کردوشروع کرد به شرح ماجرا
وقتي تماس قطع شد بچه هابا توجه به صحبتها تا حدودي اصل قضيه رو متوجه شده بودن وبرا پي بردن به جزييات بيشترشروع کردن به سوال پرسیدن وبگو که خاله شهلا چي بهت گفت 

 همين چند روز پيش آقاي نامبرده رو خونه ي بابا اينا ديده بوديم واتفاقن کلي با بچه هاشوخي کرده بودوخندونده بودشون و فوت ناگهانیش همه مون رو شوکه کرد 
اين آقا از اقوام دور بودن که دوست دوره ي کودکي پدرم بوده و چند سالي بود که خارج از کشور اقامت داشت و برا ديدن دخترش به ایران اومده بود وبراي پنج شنبه ي گذشته بليط برگشت به کشور محل اقامتش رو داشته که روز قبل از رفتنش بخاطر سرماخوردگي به مطب دکتر رفته ومنتظر بوده تا وقت ويزيتش بشه که قلبش ميگيره و همونجا فوت ميکنه          


يکتا خداحافظي کرد تا به مدرسه بره که برگشت وگفت دستمالهام تموم شدن چند تا دستمال کاغذي برام بيار گفتم چه خبره همين پريروز بود جعبه تو پر کردي که گفت از وقتي فهميدم مرگ الکي شده رو نيمکت هم که بخوام بشينم اول جامو خوب تميز ميکنم بعد ميشينم که يه وقت مريض نشم بميرم                                  


دستمال رو برداشتم وبا دقت ووسواس خاصي شروع به گردگيري سيستم کردم تا پاک شدواز تميزي برق زد کار گردگيري که تموم شد دستهامو چندين بار با آب وصابون شستم
بعد اومدم براي نوشتن. تمام کلمات رو هم شسته رفته نوشتم تا همه چیز تمیز وضدعفونی شده باشه و وقتی مطمئن شدم کلمات ناقل بیماری نیستن که یه وقت مریضمون کنن! بعد کلید ثبت مطلب رو زدم


شبنم:  مرگ در سايه نشسته ست و به ما مي نگرد!

مامان محمد مهدي : مردن تو ايران مدتهاست که الکي شده ،البته من خارج از کشورو خبر ندارم

مامان پاتمه : ممنونم که پستتون بهداشتيه و الکي باعث مرگ ما نميشه

ناهيد: کار خوبي کردي که کلمات رو شسته رفته نوشتي ، شايد سرماخوردگي باعث مرگ نشه اما مطمئنا کلمات کثيف روح رو به مرگ نزديک ميکنن

آرش: زندگي قاب خالييست که بعد از عروج ميتوان ديد که با سيماي گذشته مان پر شده..


فرشته آرام: کار را که کرد 


آنکه تمام کرد


.
.
.
.
.
.
.
.
زنده باد مرگ !


 

دعوتنامه مهمونيا سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

مامان يه ديقه بیا
چشم الان ميام
ومیرفتم
مامان يه لحظه ميای کارت دارم؟
چشم يه دقيقه صبر کني اومدم

  يک دقيقه هم نمیگذشت که ميرفتم                

زیبا

مامان يه ديقه بیا
الان ميام

.

.
ونرفتم
مامان يه لحظه ميای کارت دارم؟
پنج دقيقه صبر کني اومدم

۱ ۲ ۳ ۴ ۵

۶ ۷ ۸ ۹ .........
بيست دقيقه هم گذشت ونرفتم
                                     

ziba


تا همين چند وقت قبل با اولين ندايي که از محمد ميشنيدم خودمو بهش ميرسوندم اما مدتیه که مامان نه وقتشو داره ونه مثله قبل ميتونه برا پسرکش زمان کافی بذاره ديروز هم وقتي سرگرم کارم بودم محمد صدام زد اما رفتنم رو به پنج دقيقه بعد موکول کردم به اين اميد که تا پنج دقيقه ي ديگه خودش کارشو انجام بده واز خيره کمک خواستن از من بگذره اما وقتي چند دقيقه گذشت واز رفتنم خبري نشد دوباره صدام زد مامااان کارت دارم زود باش بيااا گفتم محمد جان صبر کن الان ميام که گفت الانه تو يعني کي؟
            

 
 این روزها بده بستون من با زمان زیاد شده وازش کلی وقت طلبکارم اما اصلا به روی مبارکشم نمیاره و ساعتهام رو پس نمیده !به دلیلی ۶ ساعت از هر روزمو ازم گرفته وبجاش هم هیچ ساعت یا زمانی رو جایگزین وقتهایی که ازش............

عذر میخوام یه کاری برام پیش اومده صبر کنید الان برمیگردم  ادامه پستم رو مینویسم

مرد کوچک من: اي كاش زمان ميدونست كه بايد براي همه مشترياش به اندازه كافي وقت بذاره و جوابگو باشه

ليلا مامان الهه والناز:من هميشه مي گم کاش زمان به جاي 24 ساعت 30 ساعت بود تا ما مادرها به همه کارامون مي رسيديم.گاهي با خودم فکر مي کنم که هرچي بچه ها بزرگتر بشن وقت هايي که برامون مي مونه بيشتر مي شه ولي دقيقا اين قضيه برعکسه و هرچه بچه ها بزرگتر ميشن از لحاظ کاري بيشتر به ما وابسته ميشن

معلمي از جنس پاييز: نمي دونم چرا در روزمرگي ها دور ميزنيم و هي فرصت کم مياريم

حسين: اينه که شاعر مي فرمايد : چقدر اين ثانيه ها نامردند ... گفته بودند که بر مي گردند

مامان پارميس: طرف جلو رومون ايستاده نمي تونيم حقمون رو ازش بگيريم ديگه چه برسه به زمان که وقتي رفت نمي دونيم کجا پيداش کنيم

دعوتنامه مهمونيا شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

                       

من خود پای رفتن داشتم , تو راه رفتن را بمن آموختی من خود اندیشه ی پرواز داشتم ,  تو بال پرواز بمن بخشیدی. تو را می ستایم چراکه هر آنچه یادم دادی از قلبت بود نه از کتابم

مناسبت امروز رو به همه ی دوستان معلم وفرهنگیمون تبریک وشادباش میگم وبهترینها رو از خدای بزرگ براشون خواهانم

دعوتنامه مهمونيا سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها|

ماجرا از چند روز پيش شروع شد از وقتي که کلاس يکتا رو براي اردو به پارک برده بودن واز قضا محل اردو نزديکه خونه ي يکي از همکلاسيهاي يکتا بوده واين دختر که اسمش ياسمن بوده برگه ي رضايتنامه وهمچنين هزينه ي اردو رو پرداخت نکرده وروز اردو غائب کرده و مادرش سر يه ساعتي اونو به پارک محل اردو مياره وخودش برميگرده خلاصه اينکه مدير هم بخاطر اينکه ياسمن بدون رضايتنامه بوده اونو سوار ماشينش ميکنه تا به مدرسه برگردونه که تو همين حين مادر ياسمن هم به پارک برگشته وبا مدیر بگو مگویی داشتن وبحثشون کشدار ميشه.تا اينجاشو من گفتم از اين به بعدشو از زبان يکتا بخونید که داشت موضوع رو برام تعريف ميکرد
مامانه ياسمن خيلي زبونداره! ها هر چي مدير بهش ميگفت کارشما اشتباه بوده ...و با دخترتون بد برخورد نکردم مامانه بیشتر زبون درازی! ميکرد گفتم ياسمن کجا بود چرا اون چيزي نگفت که مادرشو مطمئن کنه که باهاش بد برخورد نشده که گفت وقتي مديرمون از ياسمن پرسيد ياسمن من بد باهات حرف زدم ياسمن فقط به مامانش نگاه ميکرد وهیچی نميگفت معلوم بود که خيلي مادرذليله

                                                            

طبق صحبتهای یکتا ظاهرن تنها راهی که بشه طرفمون رو به ذلالت بکشونیم تقویت ذبانمونه!شیوع بی رویه ی انواع واقسام ذلالت از زن ذلیلی بگیر تا بچه ذلیلی وهمکار ذلیلی و همسایه ذلیلی و..و..و..همش بخاطر ضعف در ذبان آموزیه کافیه شما هم یک دوره کلاسهای آموزشی رو با متخصصین این امر گذرانده وبا تقویت ذبان خود دیگر جز ذلیلها نباشید!

مرد کوچک من:بگو چرا منم هميشه از كسي كه دلخورم زبونم بند مياد و نمي‌تونم حقشو  بذارم كف دستش نگو از ذبان ذليلي منه حتما بايد  با يه ذبان شناس حازق صحبت كنم

رويا: ز ذ يعني زن ذليل ... ز ش که يه مرحله بالاتره يعني زن شهيد

نويد: الحمدالله که گروه خوني هامون پيدا شدند بسيار ذليل بايد تا پخته شود خامي

علي: پس با اين حال من بايد به خودم بگم خوش بحالت ... که فقط روزگار ذليلت کرده

 

دعوتنامه مهمونيا سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

                                    

 محمد رها کن اين اداهاتو اگه امروز حس عکس انداختنو نداري ميذاريمش يه روز ديگه

                                                   

ziba


محمد با ذوق خودشو اونجور که دلخواهش بود آماده کرد وازم خواست که برا وبواگش عکس جديد بگيرم منم که دوربین به دست به دعوتش لبيک گفتم
اما همونطور که گوشه هايي از اون اتفاقات رو براتون به تصوير کشيدم زياد همکاري نميکرد وهر جور دوست داشت ژست میگرفت وازم ميخواست عکسشو بگيرم وقتی چند تايي ازش انداختم ودیدم فایده نداره بحرف من نیست وکاره خودشو انجام میده خواستم دوربين رو خاموش کنم که گفت

 ميدوني چرا نميتونم ژست بگيرم؟گفتم چرااا؟
که گفت چون آهنگ نذاشتي برام بذار تا خوب عکس بگيرم                


اي. اولي. ژستی بود ک. بعد از شنيدن آهنگ گرف. و گف. ک. اینو برا دوستات بذا.

کافیه اهنگ... مورد علاقه ..........اونوق.. ک. آشپزی وجاروکشید. و.....میش. یک. از آسونتری. کارها. دنیاااااااا 

ن. سرعت بالاااا و نه نه نه دیدن منظر...اط اط اطراف. هیچکدوم لذتبخش تر از شنید. ی. آهنگ زیبا موق. رانندگ. نمیشهههههه

فقط شنید. ی. آآآهنگ میتون. آرامش بهت بده یا یا یا دلیل. بش. براااا گریه..

دوره .. شدهههه ک. فقط  آهنگها  آدمو تو تو تو هر شرایط. درک کن. و بساز دل و روح روح روحیه.. بنوازن.. و  بخوووو نن...       

نمیدونم چرا امروز آهنگ همش قطع ووصل میشد نیست منم عادت دارم همراه با نوشتنم آهنگ بذارم اگه یه موقع اینجور مسائلی تو پخشش باشه رو نوشتنم تاثیر میذاره 

مهتاب: زندگي بي موسيقي مثل آدم لال ميمونه ..موسيقي صداي زندگيه بايد به حرفاش خوب گوش داد

عمو رضا: منم وقتي يه آهنگو گوش ميدم خوش تيپ ترميشم

مريم مامان اميد: پس بگو چرا دسترسي مارو به سي دي درايور قطع کردن نگو نامه هامون همه ريتمي شده بودن

عارف وشيدا: در واقع آهنگ و موسيقي در زندگي انسانها جايگاه مهي دارند اما كسي اهميتي به آن نمي دهد..

دعوتنامه مهمونيا شنبه نهم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

يه برگه ي بظاهر دور ریختنی روي ميز ومني که فکر ميکنم يکتا فراموش کرده دور بندازدش وبراي مرتبترشدن ميزش برگه رو در سطل آشغال ميندازم
با دیدن عروسکي همراه با خرده ريزاي ديگه در گوشه ي اتاق فکرميکنم يکتاوقت نداشته تا  جمعشون کنه وهر کدوم از وسايل رو سر جاي خودشون قرار ميدم
کتابي روي تخت وباز هم فکر ميکنم که يکتا کتاب رو خونده و تنبلی کرده تا اونو سرجاش بذاره
وباز هم با اعتماد بفکرم کتاب رو برداشته ودر جاکتابي ميذارم
و ...و...و...
امايه وقت شما فکر نکنيد که فکرهام درست بوده چرا که نتيجه فکرهام فقط نارضايتي يکتا رو در پي داشته و

بي دليل نبوده اونهمه از نظر ما نامرتبيش

                   
ديروز هم با فکر ,کاري رو در رابطه با يکتا انجام دادم وقتي يکتا متوجه شد اعتراض کنان که چرا اون کار رو انجام دادم مثله اکثر اوقات برا دفاع از خودم گفتم خب من فکر کردم که ميخواي...که گفت مامان تو چرا اينهمه فکر ميکني تو با اینهمه فکر بايد تا حالا مخترع ميشدي
                                      

 میگم چه کاریه که انواع واقسام دانشگاهها رو تو مدلهای مختلف از آزادش بگیر تا پیام دورش تاسیس کردن؟

میگه همه ش نتیجه ی فکره خدمت به مردم  و کمک به فراهم کردن امکانات بیشتر وبهتر برا فراگیری علم بوده

 میگم چی شد که سوبسیدها رو حذف کردن ؟

میگه همش نتیجه ی فکره خدمت بیشتر وبهتر به مردم بوده

میگم چی شد که....؟

میگه همش نتیجه ی فکر خدمت به مردممون وآبادانی کشورمون بوده

میگم ای بابا با اینهمه فکری که اونها برا رفاه وآسایشمون کردن تا الان دیگه باید غرق در خوشی وآسایش میشدیم و ایران هم برا خودش یه پا کویت شده بود 

مرد کوچک من: ميگم چي بوده كه اين همه گروني تو مملكت گل و بلبل ما بيداد ميكنه؟
ميگه: مگه نميدوني آدما تو شرايط سخته كه اوج مي‌گيرن و بزرگ ميشن

ليلا مامان الهه والناز: خوشحالم از اينکه اين همه مسوولين کشورمون به فکر رفاه و آسايشمون هستند. ولي حيف که هر کاري مي کنند نتيجه عکس مي ده و روز به روز زندگيمون سخت تر مي شه

مامان پارميس: به نظر مياد قراره به خدمت مردم برسن.خدمت کردن فقط اشتباه لفظي بوده و در اخبار آينده حتما تصحيح ميشه

مادر دوقلوهاي ناهمسن:راستش من در وراي اين اعتراض و حاضر جوابي يکتا خانم يک چيز را مي بينم که مسئوليت من که دوتا از جنس يکتا خانم دارم خيلي سنگينه من به خيال خودم خدمت مي کنم اما ......

دعوتنامه مهمونيا سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

حمام محمد تموم شده بود ورفتم تا لباسش رو تنش کنم
حوله رو بهش دادم تا خودشو خشک کنه که پرسيد مامان اينجا هم خدا هست؟
گفتم آره يه نگاهي به سقف وديوارهاي حمام انداخت وبا تعجب گفت اينجاااا يعني حمام رو ميگم گفتم آرههه تو حمام هم هست تا اينو گفتم حوله رو کامل به دوره بدنش گرفت ودر حالیکه سعی میکرد خودشو پشتم قایم کنه گفت من که تا حالا نميدونستم که تو حمام هم خدا هست                                                  

یه کم که بگذره محمد هم یاد میگیره که بعضی مواقع وبعضی جاها خودشو به ندیدنت بزنه و بدون ترس از نگاهت کشف حجاب کنه از زبان یا چشم وگوش و...   

آره قربونت برم من, همه که بچه نیستند همه هم بچه نمیمونن تا همیشه از سنگینی شرم نگاهت دلشون از ترس بلرزه

يادداشت هاي کوتاه: و چقدر بده که هر چي بزرگتر ميشيم کمتر مي فهميم که بايد بترسيم

 
مامان پارميس: کاش حتي اگه بزرگ ميشيم باز هم کودک درونمون زنده باشه و بچه باشيم


گل دختر: آخ که اگه دلمون به بخشندگي و مهربونيش قرص نبود مگه ميشد فراموش کتيم که همه جا و در هر لحظه زير ذره بين قضاوتشيم

دعوتنامه مهمونيا شنبه دوم اردیبهشت 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

با وجوديکه يکتا رابطه ي خوبي رو با بچه هاي اقوام داره اما دوست داشتنشون هيچوقت اجازه نداده که از خطاهاشون بگذره وهميشه مقابل شيطوني ها يا بي اجازه دست زدن به
وسايلش واکنش نشون ميده .خواهر زاده م خونمون بود ومعمولن اوقاتش رو تو اتاق يکتا  ميگذرونه يکتا خونه نبود وآرزو هم مشغول بازي بود که اومد واجازه گرفت تا از لاکهاي يکتا به ناخنهاش بزنه منم اجازه دادم بعد از ساعتي که يکتا بخونه برگشت ومتوجه ناخنهاي آرزو که هر کدومشو به يه رنگ ومدل درآورده بود شد وعصباني به آرزو شاکي شد که چرا بدونه اجازه ش دست به وسايلش زده
قبل از آرزو برا جواب پيشدستي کردم وگفتم خب من بهش اجازه دادم شنيدن جوابم بيشتر ناراحتش کرد واز خودمم شاکي شد کهچرا بفکرش نيستم وميذارم ديگران از وسايلش براحتي استفاده کنن و منو مورد انتقاد قرار داد گفتم يکتا خيلي پررو شدي که گفت پر رو باشم بهتر از اينه که حرفامو نزنم
                  

 این چه وضع اقتصادیه که برامون پختن عقده ای نشیم شانس آوردیم دلخوش به خریدهای گاه وبیگاه برا خودمون بودیم که اونم با قیمتهای نجومی امکان خریدکردن باب سلیقه رو ازمون گرفتن

این حال وحوصله هم همیشه دنبال دلیل میگرده تا خودشو از نظرها غیب کنه یه روز هوای پاییز ویه روز هوای بهار رو یه روز نبودن انگیزه وروز دیگه هم مشکلات رو بهونه میکنه ودور از دسترسمون میشه وما رو دچاره کمبود خودش میکنه

میگن روزای بهار بلنده اما تا میای پلک بهم بزنی میبینی شب شده وکلی کار عقب افتاده برات میمونه

 تو چرا امروز اینهمه غر میزنی؟

غرغرو باشم بهتر از اینه که حرفامو نزنم 

                                     


آسمان آبي:حق مسلم هر بچه اي كه بخواد در مورد وسايل شخصيش اظهار نظر كنه و البته شما به عنوان مادر وكيل خوبي نبوديد. هر چند مي دونم همه مادرها همين طوري اند


صبا مامان ستاره:منم ستاره رو تشويق مي کنم که حرفاشو بگه البته با بزرگتر شدنش ممکنه به تناسب موقعيت مصلحتها رو هم کمي در نظر بگيره يا کمي حرف رو ملايمتر بگه اين تمرينا تو بچگي خيلي آسونتره تا بزرگسالي بخوان اينا رو ياد بگيرن


ليلا مامان الهه والناز: سکه رو از هشتصد هزار تومان به ششصد هزار تومان رسانده اند باز هم از گروني شکايت مي کنيد.حالا کالاهاي اساسي گرونه اين که چيزي نيست.ديگه از اين به بعد نتونيم هيچ چيزي براي خودمون و بچه ها بخريم مهم نيست مهم اينه که دارند سکه رو ارزون مي کنند.


جوجه کلاغ:يکتا جون حق داره که ناراحت بشه و بگه اما هيچ وقت جلوي اين حق رو نگيريد بانو  چون اون وقت مثل ما ساخته ميشه پر از ناراحتي هاي دروني بدون اينکه کسي بدونه...

                                          

دعوتنامه مهمونيا سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

دو سه روزي بود که محمد بعد از اومدن از مدرسه بجاي استراحت وخوابيدن خودشو به بازي مشغول ميکرد وطرفاي غروب ميخوابيد ودرست موقعي که زمان خواب ما ميشد تازه از خواب بيدار ميشد وبه بهانه هاي مختلف سعي در بيدارنگهداشتن من يا يکتا داشت که يه همدم برا خواب زده گي هاش داشته باشه               

ديروز اجازه ندادم بازي کنه وازش خواستم که بگيره بخوابه اومد وکنارم دراز کشيد بعد ازحدود نيم ساعتي که حرف زد گفتم محمد حالا ديگه چشماتو ببند وآرم باش تا خوابت بگيره!
خلاصه بعد از دقايقي چشماشو بست وخوابيد از اونجا که خوابم نميومد ريموت کنترل رو برداشتم تا با ديدن تي وي خودمو سرگرم کنم روشن شدنش همان وصداي بلندي که از تي وي پخش شد هم همان که محمدچشماشوباز کرد وگفت داشتم خوابو ميگرفتم چرا بيدارم کردي
                      


هر گاه نياز به تجديد قوا وگرفتن نيرويي دوباره داشتم تنها وجود تو آرام بخش لحظاتم شد
هر گاه خستگي هاي زندگي وکارهای روزمره توان تحمل از من مي ربود تنها بودن تو ميتوانست بار سنگينشان را از دوشم بردارد
وچه زمانها که نااميدانه به تو پناه آوردم براي دست يافتن به چيزهايي که در واقعيت دور مینمودند ...

نياز به آرامش ورفع خستگي وديدن روياهاي دست نیافتنی همه بهانه هايي بودند براي لمس تو اي خواب
                                                               {برگرفته شده از دلنوشته هاي يک عاشق خواب }

 

               

بعدن نوشت:

امروز خورشید درخشان‌تر است

و آسمان آبی‌تر

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرنده آواز جدید می‌سراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد عسل شبنمم               

ناهید: معضل ايراني ها خواب شيرين شبانگاهي ، صبحگاهي ، قيلوله ، بعد از ناهار و ..... خوابهاي ِ خوش تعطيلات ِ بي انتها !!!
عمو رضا :خواب چيز خوبيه اميدوارم که هيچ وقت وجدانمون نخوابه که خيلي بد ميشه
شبنم :       خواب را دريابيم
که در آن دولت خاموشيهاست
ندا : خيلي جالبه همه رو خواب ميگيره و مي بره ولي محمد نازم خواب رو ميگيره

دعوتنامه مهمونيا شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

امير جان ثواب داره برو ببين محمد چه کارم داره همش صدام ميزنه دستم بنده
يکتا دخترم صواب داره برو ميزها رو گردگيري کن تا من بيام
محمدم سواب داره برو اتاقت رو مرتب کن تا مهمونها نيومدن
چند روزي بود بقيه ي اعضاي خانواده م رو بدجور شريک در انجام کارهاي خونه ميکردم و برا تشويق وترغيبشون برا بهتر وزودترانجام شدن کارها وعده ی

 يک در دنيا وصد در بهشت بگير  رو بهشون ميدادم


همزمان بايد چند کار رو باهم انجام ميدادم ودر ثاني با کمبود وقت مواجه بودم که طبق معمول دست نيازم رو برا کمک دراز کردم وصدا زدم يکتااا مامان بيا ثواب داره اين ميوه ها رو برام خشک کن که يکتا جواب داد تا حالا پاداش خيلي از کارامو نگرفتم خودت خشکشون کن
        


با این گرونی ونرخ تورم که سر به فلک کشیده بعید هم نیست قیمتای اونور زمین! هم تکون خورده باشه مخصوصن قیمت خرید ملک وباغ بهشتی  

اي کريم بنده نواز از اونجا که ميدونم با حساب وکتاباي آخر دنيايي پاداش اعمالم کفاف خريد بهشتت رو نميده پس رحمتي کن ومزد کارهاي منو همينجا حساب کن  

                                                

ترانه :می ترسم زمین های بهشت هم از ما بهترون پیش خرید کرده باشن و اون دنیا با چند برابر قیمت بفروشند
مامان پارمیس: شاید اگه وعده این پاداش و سزای آخرت نبود خیلی ها مهربون نبودند و اونموقع دیگه زندگی خیلی سخت میشد...

دعوتنامه مهمونيا سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

کيهههه؟
منم
 19 ؟حالا چه وقت اومدنه؟
گفته بودم فروردين ميام اما نگفتم چه روزیش ;در رو باز نکني ميرم و خوده ۳۱ فروردين برميگردم
چرا اینهمه دور شدی که برگشتنت طول بکشه؟
من و راه دور ؟منکه همیشه نزدیکترین راه رو برا رسیدن بهتون انتخاب میکنم !


سلااامی چو بوی خوش ...؟امیدوارم که حال همه ی دوستانم خوب و روزگار بر وفق مرادتون باشه

دستمال در دست اومده بودم که یه دستی به سرو روی وب بکشم تا احیانن اگه غباری گرفته پاک کنم وخونه رو آماده ی پذیرایی از مقدمتون کنم اما چه کار عبثی!در نبودم این خونه با بودن گل وجود شما زیبا وباصفا تر از قبل شده بود ممنون که بیادم بودین وبا سرزدنهاتون در نبودنم نذاشتین چراغ این خونه خاموش بمونه
عرض شود که سال 91رو با اتفاقاتی عجیبتر از سالهای قبل شروع کردیم

 همچنین بعد از چند روز که بخونه برگشتیم دید وبازدیدهای عید شروع شدو برخلاف همیشه که این دید وبازدیدها خلاصه میشد به دیدار خواهر وبرادرهای من وامیرخان امسال من میزبان خیلی ازاقوام مادری وپدری وهمسری !بودم یعنی اکثرشون برا اولین بار بود که بخونمون اومدن وحالا چی شده بود که فیلشون بعد از اینهمه سال یاد هندوستان کرده بود! باور کنید خودمم دلیلشو نمیدونم وبدینگونه تا همین دیروز هم ما روزمون نو بود ومشغول دید وبازدید بودیم تا امروز که خدمت شما رسیدم یه چند روزی هم اینجا باید بازدید پس بدم ودیداری از خونه هاتون داشته باشم تا انشالا سه شنبه که روزنوی! تموم بشه و برگردیم به روال سابق

واما میدونم که همه به عکس ماهیمون توجه کردین ومتوجه شدین! که یکی از ماهیامون یه چشم نداشت فقط برا این نوشتم که خاطره ش برا بچه ها ثبت بشه ودر آینده با خوندنش یاد سال ۹۱ وعیدش وماهی یه چشمیمون بیفتن 
 

       

جاودان باد سایه ی دوستی که شادی را علت است نه شریک

ممنون از دوستی که با محبتش یکی از بهترین خاطرات رو برام رقم زد


مرد کوچک من: بايد اين ماهي را اينجوري تعبير كنيم كه چشممون رو بر روي عيباي اطرافيان ببنديم زندگي رو قشنگتر خواهيم يافت
آزاده مامان دیانا:نکنه امسال سر سفره هفت سينتون مهره مار هم داشتين که اينجوري مهمون جذب کردين .اون ماهي که واقعا پديده بوده

دعوتنامه مهمونيا شنبه نوزدهم فروردین 1391 توسط مامان ناز دونه ها| |

دو سه ماه پيش که تازه محمد باسواد شده بود دست نوشته اي رو به ديوار زده بود تا وقتي ميرم تو اتاق ببينمش حالا بماند که چقد از ديدن وخوندنش لذت بردم مخصوصن از ديدن اون فتحه اي که روي حرف {ت} گذاشته بود !صداش زدم و بعد از ابراز خوشحاليم از کارش ازش خواستم که برام بخونش که خوندنش همراه باصدا کشي بودو وقتي دوستتون رو با فتحه ي روش خوند يه لهجه وتن خاصي بصداش داد که تو ذهنم موندگار شد وبا وجوديکه روزهاست از اين موضوع ميگذره هنوزم وقتي نوشته ش رو ميبينم حس اونروز رو برام تداعي ميکنه يه حس شادي همراه با لبخندي که ناخودآگاه از يادآوري لهجه ي گفتاريش به لبم ميشينه
حالا چي شد که اينو گفتم؟
ميخواستم بگم از مدت زمان دوستي که با تک تک شما داشتم درسته روزهاست ميگذره اما هروقت بياد شما ويا خاطراتي که از تک تکتون دارم ميفتم همون حس تازگي وطراوت روز اولش رو برام داره و بر خلاف عمر دوستيمون که ديگه پير وقديمي شده! اما دوست داشتنتون هر روز جوونتر ميشه
و ديگر اينکه 
                                                  دوستم دوستتون دارم
                                                 با همون فتحه ي روي {ت}

               


اين آخرين پست سال 90 خواهد بود تا انشالا فروردين 91 تا دوباره که نوشتن رو بهونه اي کنم براي با شما بودن
اميدوارم سال جديد سالي خوش همراه با خاطرات واتفاقاتي خوشتر برا خودتون وعزيزانتون باشه ياد وخاطره تون هميشه همراهمه اما اين همراهي ياد !دليل نميشه که دلتنگتون نشم

                                   
پرسيد کدام راه نزديکتر است گفتم به کجا؟
گفت به منزلگه دوست
گفتم تو مگر فاصله اي ميبيني بين دل وآنکه دل منزل اوست

فریده :منم براي پسرم يه دفتر خاطرات خريده بودم و الان هم کلي کيف مي کنم وقتي خاطراتش رو با اونهمه غلط املايي مي بينم مخصوصا پسر من مثل اغلب بچه هاي تبريزي هم داشت زبان فارسي ياد مي گرفت و هم نوشتن و براي همين نوشته هاش لهجه آذري هم داشته مثل رشته را ريشته نوشته بود
نمین رایانه :يک نفر همره باد

آن يکي همسفر شعر و شميم

يک نفر خسته از اين دغدغه ها

آن يکي منتظر بوي نسيم

همه هستيم در اين شهر شلوغ

اين کفايت که همه ياد هميم....
 

دعوتنامه مهمونيا چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 توسط مامان ناز دونه ها| |

   سال ۹۰ بسر رسید 

   

امروز 

 مامان به خونه اش رسید

 

 

دعوتنامه مهمونيا سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 توسط مامان ناز دونه ها|