نازدونه ها

روز نوشتی از ورق خوردن تقویم نازدونه هام یکتا و محمد

دعوتنامه مهمونيا پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

 

 

 

دعوتنامه مهمونيا سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

يكتا امسال كلاس هشتم رو ميخونه وخاطره اي كه ميخوام براتون بگم برميگرده به كلاس اولش;حساب كردن اينكه چند سال ازون خاطره ميگذره ديگه با خودتون باشه (:
تو همون روزهايي كه يكتا كلاس اول رو ميگذروند يه روز تا بيدار و آماده ش كنم ,برا سرويسش دير شد برا همين , با عجله به سرويسش كه چند دقيقه اي منتظرش مونده بود , رسوندمش و راننده ي سرويس هم تا يكتا سوار شد سريع درو بست و به ماشين گاز داد و رفت. هنوز دو سه قدم نرفته بودم كه ديدم به به كيف يكتا تو دستم جا مونده و بچه رو بدونه كيف به مدرسه فرستادم ;از اونجا كه شماره ي راننده ي سرويس رو تو گوشيم نداشتم خودمو به خونه رسوندم تا به راننده شون زنگ بزنم كه به يكتا بگه نگران نباشه; كيفشو يا خودم ميارم يا با آژانس براش ميفرستم . شماره رو پيدا كردم و زنگ زدم بعد از سلام و احوالپرسي خودمو معرفي كردم و گفتم: آقاي مرادي ...هستم مامان يكتا
كه گفت : مامان كي ؟
گفتم: يكتاااا
گفت: يَكتا؟؟؟
برا تاييد حرفش با لحن خودش يكتا رو با فتحه ي روي يـ  گفتم و همزبونش شدم تا بهتر متوجه بشه و گفتم : بله مامان يَكتام و براش حرفايي كه قرار بود بزنم رو گفتم كه در جوابم گفتش كه :خانوم ... من تو راه خونه تونم يَكتا وقتي فهميد كيفشو نياورده بهم گفت تا برنگردي كيفمو نيارم نه پياده ميشم و نه مدرسه مي رم الانم نزديك خونه تونيم .ازش تشكر كردم و گوشي رو قطع كردم,  بعد از چند دقيقه هم يكتا اومد و كيفشو برد
خلاصه ازون به بعد تا مدتها يكتا رو تو خونه مدل آقاي مرادي , يَكتا صداش ميكرديم  كه با هر بار گفتنش هم طعم دهنمون عوض ميشد و هم لبخندي رو لبامون مينشست 


 

يكتا به كلاس بالاتر رفت و آقاي مرادي هم كه سن و سالش بالا بود ديگه نخواستنش و راننده  سرويسشون هم يكي ديگه شد و همراه با تغييرات , يَكتا گفتنهاي ما هم تموم و تقريبن فراموش شد چند روز قبل يكتا وقتي از مدرسه اومد گفتش كه...


برچسب‌ها: ميان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

تو مادري برام دعا كن  

بيشترين تكرار اين جمله برا زمانيه كه بچه ها امتحان دارند يا قراره ازشون درسي پرسيده  بشه , به من متوسل ميشن كه برامون دعا كن تا امتحانمون خوب بشه يا درس رو خوب جواب بديم و بعضي مواقع هم ازم ميخوان دعا كنم كه اصلن درسي ازشون پرسيده نشه 

محمد امتحان رياضي داشت و روز قبلش با وجوديكه يكي دو ساعتي رو باهاش تمرين كرده بوديم اما روز آزمون دلهره ي خوب نشدن امتحانش رو داشت. موقع رفتنش به مدرسه قبل از خداحافظي گرفتن ميگه :

  تو مادري برام دعا كن آزمونم خوب بشه . بهش ميگم چشم عزيزم و برا اينكه خيالش راحتتر باشه با صدايي كه بشنوه ميگم : اي خداااي بزرگ كاري كن كه پسرم امتحانشو به خوبي بده و با خوشحالي از مدرسه برگرده ; و ساكت شدم تا خداحافظيشو بگيره كه بر خلاف تصورم با نگراني ميگه: فقط همين؟! من شايد آزمونم زنگ دوم باشه بايد دو ساعت برام دعا كني 

 

يه جمله ي دعايي از زبون مادرهاي قديمي كه درميومد نه تنها بچه هاشون بلكه تا نوه و نتيجه هم از اثر دعاشون در امان و بيمه بودند الان منه مادر , دو سه ساعت هم كه دعا بخونم بازم برا برآورده شدنش بگير نگير نداره    
من نميدونم اشكال از خطوط ارتباطيه و كسي پارازيت ميندازه دعاهام واضح نميرسه يا دعاهامون خيلي آبكي شده و از آبكش استجابت پايين ميريزه    

 

يادگار نوشت : عيادت از عمه ي امير خان + ديدن مژگان و دخترش مريم
 ديدن عمو +برگشتنش به كشور محل اقامتش
ديدن هلن و بودن در كنار خانوم اكبرپور

 

كامنت اول مامان محمد مهدي : حالا ما به پدرمون دخیل میبستیم وقتی امتحان داشتیم از بس که عمیق و از ته قلب دعا میکردن اما مامانم زیاد واسه دعا کردن باید و نباید میاوردن که اگه خوب دادی امتحانتو بعدش باید بیای کمکم مثلاً واسه خونه تکونی یا چه میدونم میگفتن"من چطور دعا کنم واست وقتی میدونم نخوندی" و... لذا ما هم ترجیح میدادیم زیاد مزاحمشون نشیم 

شبنم : اون وقتا آرزوها و دعاها کم بود. سلامتی بود و عاقبت بخیری و سبزبختی اما حالا تعدد دعاها و البته داشتن آرزوهایی که گاهی براورده نشدنشون هم چیزی از خوشبختی هامون کم نمیکنه باعث شده خدا فرصت نکنه به همه شون برسه 

حسين : سالهاست كه دلم لك زده سرمو روي پاي مادرم بذارم و بگم :‌گير و گرفتارم برام دعا كن

عسل : دعا هامون چه استجابت بشه چه نشه مهم آرامشیه که اون لحظه به قلبمون سرازیر میشه

محسن :احتمالا دعاهات خوب درگیر نمیشه یا شایدم دقیق نمیتونی جای دعارو خوب معلوم کنی اگه یه جی پی اس برای شناسایی دقیق جای دعا نصب کنی خوب میشه شایدم باید از طریق وای فای بفرستی که خوب آنتن دهی نداره و بازم قطع و وصل میشه


برچسب‌ها: خاطرات محمد
دعوتنامه مهمونيا شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

 

منكه هر وقت ياد امام حسين و اون اتفاقاتي كه در ده روز محرم براشون افتاده بود ,ميفتم با همين شكل و شمايلي كه در عكس ديديد و از زمان كودكي در خاطرم حك شده تصورشون ميكنم و گاهي كه دلم در عزاشون لرزيده با تصور همين چهره, چند قطره بيشتر هم اشك ريختم و چيزي بجز اين , تو ذهنم نمياد كه موقع عزاداريها بي هيچ تشريفاتي مردم عزا رو به سادگي برگزار ميكردند
 امسال به پيشنهاد دوستي برا برگزاري مراسم تاسوعا و عاشورا به محلي كه پيشنهاد داده بود رفتيم و از شلوغي اونجا كه بحدي بود كه بعضي جاهاش فقط با هل دادن ميشد قدم  برداري ; حدس زدم كه مراسم در خور و شايسته اي رو برا بزرگداشت عزاي اماممون در نظر گرفتن كه همچين جمعيتي ازش استقبال ميكنه و خوشحال از اينكه بچه ها رو به همچين جايي آوردم تا نگاه بهتري به قيام عاشورا داشته باشن 

 

هر چه جلوتر ميرفتيم با صحنه هاي شبيه سازي شده از ياران امام مواجهه ميشديم اما ياراني پارچه اي ,افراشته بر چوب كه بنظر ميومد 

 

 بخاطر احترامي كه براي اين بزرگواران قائل بودند و در برهه اي از زمان كه اونها تصميم به ياوري امامشون گرفتند كاري سخت و همينطور فرشته سان انجام دادند, نميخواستند در قالب انسانهاي امروزي اونها رو به نمايش بگذارند واينجور شبيه سازيشون كرده بودن!
تا اينكه به محل اصلي رسيديم ; دستهاي قطع شده ي ماه بني هاشم و سر بريده ي 
امام حسين (ع) كه بدين صورت به نمايش گذاشته بودند 

   

 ديدنشون همراه با چند افسوس بود كه اينايي كه دست به قيچي و سوزنشون خوب نبوده چه لزومي داشت كه هنرشون رو به اين صورت بخوان به نمايش بذارن و  

 

ديدنشون چه حس معنوي در من بازديد كننده ش ميتونه ايجاد كنه؟!
بچه ها با ديدنش خنده اي غير ارادي  كردند و بعد هم سوالهاي محمد كه اينها كي هستند و چرا اينجوري درستشون كردند براش توضيح دادم و همينجور كه داشتم دلايلي كه باعث ميشه اينجور شبيه سازي كنند رو براش مي گفتم به خيمه اي رسيديم كه ...


برچسب‌ها: میان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

چند روزي بود محمد از يكي از پسراي كلاس ششمي مدرسه شون تو خونه شكايت ميكرد كه زنگهاي تفريح اذيتش ميكنه و حرفاي بي ادبي ميزنه 
وقتي راهكارهاي پيشنهادي چاره ساز نشد برا پيگيري مجبور شدم به مدرسه شون برم كه ببينم چرا ناظمشون در اين باره كاري نكرده. وقتي رفتم ,متوجه شدم پسري كه ازش ياد شد , بيش فعالي داره و اذيتهاش هم ناشي از همين عارضه ش بوده  و مديرشون در جواب خواسته م گفتش كه : بجز پسر شما چند نفر ديگه هم ازش شاكي اند كه تصميم گرفتم زنگهاي تفريح مسئوليتي تو حياط خلوت مدرسه بهش بدم كه مشغول باشه و بچه هاي ديگه رو اذيت نكنه
با اين توضيح ميريم سراغ مطلب اصلي

 

 

تو بحبوحه اي كه محمد ازهمون پسره شاكي بود و ميگفت كه اذیتش میکنه بهش گفتم كه : اگه دوست نداري مثل اون رفتار كني حداقل حالت و گارد كتك زدن رو جلوش بگير كه بدونه تو هم ميتوني بزنيش اما نميخواي اينكارو انجام بدي ; كه محمد جواب ميده: اون لگد ميزنه زورشو ندارم

 

يكتا كه مشغول گوش دادن به حرفهاي ما بود با شنيدن صحبت محمد بهش ميگه :خب تا وقتي خودتو ضعيف ببيني اونو همينجور قوي مي بيني 

 

تا وقتی كه دنيا خانوم  ما رو بي دفاع و سلاح  , در برابر خودش مي بينه صداي سازش رو بلندتر از هميشه مخالف ساز ما خواهد زد ; از من نشنيده نگيريد كه در كنار آقا و خانوم بودن , نيمي از وجودتون رو به شواليه اي اختصاص بدين كه كلاه خودي از اميد و زرهي از حوصله و صبر به تن كرده تا مگر از پس دنيا و ادا و اصولش, بربيايم

 

يادگار نوشت : عمل زيبايي زهره و ديدنش
عمر دو روزه ي نوزاد فرزانه و بهروز

كامنت اول مريم مامان سروش 

شبنم : اگه وا بديم تو زندگي، سختيها بيشتر مي تازن روحيه قوي ميطلبه اين روزگار بد 

نوشته هاي پراكنده :ما هم توي مدرسه از اين بچه ها داشتيم. اما اون زمان بيش فعال و اين چيزا هنوز کشف نشده بود و ميگفتن بچه شلوغه و شيطونه و يا کم داره. منم بچه مظلوم بودم هميشه. اما بعد از اين همه سال به نتيجه شما رسيدم که بايد مث شواليه از خودم دفاع کنم که کسي بهم حمله نکنه 

ليلا مامان الهه و الناز : هرچقدر انسان خودش رو پايين تر بگيره و کوتاه بياد طرف مقابلش ياغي تر مي شه 

 


برچسب‌ها: خاطرات یکتا
دعوتنامه مهمونيا شنبه دهم آبان 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

خدا رو شكر كه همراه با مناسبت هاي خجسته ي اين ماه , روزهاي شادي رو  گذروندم و با آمادگي كامل به استقبال دو ماه حرام بودن شاديها مي رم ,اما از اونطرف هم كه حساب مي كنم ; مي بينم كه تحمل اینمدت کمی سخته و تا  كي ميتونم به بزك درونم وعده ي اومدن بهار و كمبوزه ها رو بدم 
اول ميخواستم حاشيه هايي از اتفاقات اين دو سه روز رو بنويسم كه هم خوندنشون خالي از لطف نبود و هم بهونه اي بشه برا ثبت شدنشون اما از اونجا كه اولويت با خاطرات بچه هاست بهتر ديدم حاشيه هايي از روزهاي 15 و16 مهر رو بنويسم كه هم حقي از خاطرات ننوشته ي محمد بر گردن اين وبلاگ نباشه و هم دينم رو نسبت به ثبت روزهاي گذشته ش ادا كرده باشم (:  
حاشيه ي اول برميگرده به شب قبل تولدش كه همون شب من و محمد به اتفاق هم بيرون بوديم كه برام مسیجی اومد و وقتي خوندمش گوشي رو بهش دادم كه بخونش


وقتي پيام ارسالي از مدرسه شون رو ديد ميگه : آخيييش خدا رو شكر كه مرضم رو نخوندند وگرنه اصلن بهم تبريك نميگفتن

 

روز تولدش طبق عادت هر ساله به كلاسشون رفتم تا شيريني ببرم كه معلمشون ميگه: محمد اومده پيشم و بهم ميگه : خانوم بهتون بگم كه بابا و مامانم چرا اسم منو محمد گذاشتند؟
ميگه بهش گفتم :آره عزيزم بگو ; كه بهم ميگه :چون وقتي من بدنيا اومدم موقع اذان ظهر بود و 
 اشهد ان محمد رسول الله رو ميگفتند برا همین اسم منو محمد گذاشتند 
تو پرانتز بنويسم كه ( زمان بارداری كه براي تعيين جنسيت به سونو رفته بودم موقعي كه دكتر به من و اميرخان كه كنارم ايستاده بود گفتش كه ني ني مون پسره صداي اذان مغرب از مسجدي كه با فاصله اي از محل سونو قرار داشت پخش ميشد و همزمان با خبري كه دكتر بهمون داد من و اميرخان اشهد ان محمد رسول الله رو بطور رسا شنيديم و همينطور موقع تولدش همزمان شد با اذان ظهر) كه محمد اين دو اتفاق رو با هم مخلوط كرده و ماحصلش اوني شد كه برا معلمشون توضيح داده بود


حاشيه ي بعدي بازم برميگرده به ظهر 15 مهر كه محمد از مدرسه برگشته بود و رفت كه لباسشو عوض كنه و وقتي كه اومد...


برچسب‌ها: میان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

بچه ها هيچ وقت پيش داوري نمي كنند اين اولين ويژگي يك فيلسوف بزرگ است 

يك بچه جهان را همان طور كه هست و بدون پيش داوري يعني چيزي كه نگرش ما بزرگسالان را تحريف ميكند مي بينند

 

      روز فيلسوفان بزرگ مبارك

 يادمان بماند : با بچه داشتن , پدر و مادر نمي شويم ; همانطور كه با پيانو داشتن پيانيست نمي شويم 


برچسب‌ها: مناسبت ها
دعوتنامه مهمونيا چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

نميدانم زندگي ام تكرار دوست داشتن توست يا تكرار دوست داشتن تو زندگي ام؟


تنها مي دانم كه دوست داشتن تو لحظه لحظه ي زندگي ام را مي سازد

تو یک رویایی که حقیقت داشتنت معرکه است

         تولدت مبارک آرام جانم

 

  

يادگار نوشت تولدانه


دوست نوشت :  خنده کن با خنده ات شادم کنی     آن قدر شيرين که فرهادم کني

                  هديه اي هستي تو از سوي خدا              تا که از هر غصه آزادم کني


برچسب‌ها: مناسبت ها
دعوتنامه مهمونيا سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

يكتا برا من و محمد از اتفاقات مدرسه و ماجراي راننده سرويسشون صحبت ميكرد و محمد هم برا اينكه از قافله عقب نمونه , شروع كرد از دوستان مدرسه اييش گفتن كه : 

آره با حسن اينجوري شد و با ايليا اونجوري شد  

و در ادامه ي حرفاش ميگه :  يكتا , دوستم شايان اينقدر تو مدرسه برامون جوك تعريف ميكنه ; اما انگار جوكهاش پودر ميشن تو كله م كه يادم نمياد برا تو و مامان بگمشون

ميگم اي مادر بقربون كله ي حرف خورد كنت بره ;  اين خاصيت حرفهاي شاد و تقويت كننده ست كه از سبك و راحت بودنشون به دو سه ساعت نكشيده تو سر پودر ميشن و اثري ازشون نمي مونه اما تا دلت بخواد حرفهای سخت و درشت تو سر رسوب ميكنند و سنگيني شون حس ميشه. كي گفته فقط كليه سنگ سازه؟ 

 

 

يادگار نوشت : آش پارتي خونه ي خانم لساني و قطعي گاز خونه ش
باخبر شدن از احوالات نسرين( ب) بعد از مطلقه شدنش و موفقيتهاي درخشان زندگي كاريش
جشن ازدواج ناهيد و عباس
جشن نامزدي فرشته (سياوش)

 

 

كامنت اول نوشته هاي پراكنده : من تا جايي که يادمه درس و مشخ و نصيحت ها تو کله ام پودر مي شد. اما جوک و شعر و آهنگ و ...توي ذهنم مث سنگ ميشد و رسوب مي کرد اينا که خوبه
يه چيزايي از بچگي تو سرمون بزور چپوندن که هنوزم که هنوزه رسوباتش مونده و نميذاره درست زندگي کنيم و از زندگي لذت ببريم

نازنين مامان امير علي و آدرين : واقعا كاش حرفاي بدم اينطوري توي كله ما خورد ميشدن من حرف تو سرم هست قدمتش براي 18 سال پيشه

 

مامان دو فرشته : اين خاصيت آدماست هميشه حرفاي سنگين به ياد مي مونه ولي حرفاي شادو زود باد ميبره

 


برچسب‌ها: خاطرات محمد
دعوتنامه مهمونيا دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |