نازدونه ها

روز نوشتی از ورق خوردن تقویم نازدونه هام یکتا و محمد

دعوتنامه مهمونيا دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

اول اينكه لازمه غيبتم رو موجه كنم  و بعد برم سراغ نوشته هاي ديگه م
پنج روزشو كه كلن خونه نبوديم بعد هم كه برگشتيم همزمان شد با دوباره كوكب خانوم شدنم و
شرط  ميزبان بودنم اجازه نميداد كه مهمونهام رو تنها بذارم و برام راحت نبود كه بهشون بگم :  اوه ببخشيد من از زمان ميان پست نوشتنم گذشته و دوستام منتظرم هستن , تا شما از خودتون پذيرايي می كنيد من برم به وبنويسي و ديد و بازديدهام برسم! واينجور ميشه كه از همراهي با شما موندم و نشد كه دست نوشته هام رو خاكه راه اومدنهاتون كنم و پذيراتون باشم


و اما نوشته هاي ديگه م :
جداي از تو خيابون كه حكم يه رهگذر رو برا ديگران داشتم تا حالا خيلي برام اتفاق افتاده تو مكانهايي مثل باشگاه, مدرسه , مطب دکتر و گاهن بيمارستان وغيره وذلك كه چند دقيقه اي از بودنم گذشته, چهره م برا ديگران آشنا بوده و همين آشنا بودنم براشون , سرآغاز صحبتشون شده و جالبه بدونيد اين ميون , منو با عروس بهجت خانوم تا زن اسمال آقا طلافروش اشتباه گرفتند و تو پرانتز اگه بخوام برا شوخي و مزاح بنويسم (كه چند باري هم شده كه منو با يك دوم گمشده شون اشتباه گرفتند) شما حرفم رو منهاي مزاحش به جدي بخونيد (:

اولين خاطره م از همين دست گفت وگوها برميگرده به خانوم فروشنده اي كه وقتي گفتش كه : انگار قبلن هم ديدمت وجز مشتري هاي مغازه م بودي و برام آشنایی و بهش گفتم: اینطور نیست و اولين باره برا خريد به مغازه ش مي رم ; همين آشنا بودنم براش رو , بهونه اي  قرار داد برا درد و دلهاش و اينجور گفت كه يك سال ونيمه كه از همسرش جدا شده و علت طلاقش رو فساد اخلاقي و اعتياد همسرش عنوان كرد و اينجور كه شدت اعتياد همسرش رو بيان ميكرد ميگفت كه : برا خرج اعتيادش از دزديدن و فروختن كفش و لباسهام هم دريغ نميكرد و در ادامه ي درد ودلاش گفتش كه: هيچ چيز بجز دوري از پسر دوازده ساله م اذيتم نميكنه وعذابم نميده و بدتر از اون اينكه من مي تونستم با همين كار كردنم تو مغازه ها خرج خودم و پسرم رو بدم اما بخاطر اينكه در غياب من خانواده م زخم زبون  بهش نزنند و اذيتش نكنند كه نون خوره اضافيه, نميتونم پيش خودم بيارمش ; چون خانواده م مجبورن بجز من از خواهرم كه از روزي كه من جدا شدم شوهرخواهرم  هم خواهرم و بچه شو به خونه ي بابام اورده و مامان اينا بايد خرج خواهر بيكارم وبچه شو بدن ...
حالا اينكه چرا داماد شون همچين كاري كرده و چرا خواهرش راضي به اين شرايط ودوري شده و  اينكه اون خانوم چه برنامه اي برا آينده ش و بودن با پسرش داره رو ,  منم مثل شما بي اطلاعم چون بخاطر دير شدنم عذرخواهي كردم و از پيشش رفتم.  هم حرفاي اون نيمه تموم موند و هم خاطره ي من ناقص شد


مورد دوم برميگرده به موقعي كه من وخواهرم به همراه بچه هامون به پارك نزديك خونه شون رفتيم تو پارك ذكر شده يه فست فودي تقريبن كوچيكي قرار داشت كه آقايي كه صاحب اونجا بود بجز سن بالاش كه اجازه ي همچين شغلي رو بهش نميداد رفتار و منشش هم نشون ميداد كه آدم متشخص و جنتلمني بوده اين آقا هم ميگفتش كه : من خيلي شباهت به تنها دخترش دارم كه چند ساليه ازدواج كرده و ساكن جنوب كشور شده
از اونجا كه منو مثل دخترخودش مي دید شروع كرد به شرح زندگينامه شو گفتن;  اينكه روزگاري نه چندان دور صاحب چند طبقه نمايشگاه مبل بوده و راننده ي خصوصي وچندين كارمند داشته و
 اكثر كشورهاي دنيا رو بهمراه همسر و دو پسر و تنها دخترش رفته بود وچيزي از جفای روزگار نميدونست و تو حرفاش به كارها و  كمكهاي مالي كه از دستش برميومد و برا نزديكانش انجام داده بود هم اشاره كرد ومخصوصن تكيه حرفاش بيشتر روي برادرخانومش بود كه...


برچسب‌ها: میان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

ای سید گل ها قدوم پاک تو حضور همه ی زیبایی ها را بیمه می کند

یا ضامن آهو من یقین دارم دستان تو تنها سهم آهو نیست

ولادت امام غریبان رو به عاشقان حضرتش تبریک میگم امید که در این روز شادی و آرامش واقعی رو به دلهای دوستدارانش هدیه بده (: 


برچسب‌ها: مناسبت ها
دعوتنامه مهمونيا یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|

محمد همراه با من , آروم به حرفاي خواهرم كه

در مورد خودش و نامزدش ميگفت گوش مي داد  تا رسيد به جايي كه خواهرم با ناراحتي گفت : .....  به امير ( نامزدش ) هم ميگم كه يه همچين موقع هايي, به منم توجه كن من عشق و محبتتو بيشتر ميخوااام. وقتي محمد متوجه عجز خاله ش تو بيان اين جمله ها شد در حاليكه دستشو بطرف من و خواهرم دراز كرده بود ميگه مامان , خاله شهلا مثله زن گداهاي در خونه مون شده كه ميگن پول ميخوايم لباس ميخوايم اما خاله بجاش ميگه عشق ميخوام محبت ميخوام

چند ساليه از يك در دنيا و صد در آخرت بگيرها گذشته از من به شما نصيحت اگر اهل معامله در محبتيد تا جواب مهرتون رو نگيريد دوباره اقدام به خرج كردنهاي بي حد وحساب  محبتتون نكنيد كه چيزي جز پشيماني و ازون بدتر حرص خوردن عايدتون نميشه; از من گفتن بود و از شما حسابدار محبتتون شدن  

 

 

يادگار نوشت : اولين تجربه ي مستقل شدن شهرام و محسن

 

ديدن دوستم سايه بعد از 9 سال بيخبري

 

گودباي پارتي اعظم وغزل و مهاجرتشون به كانادا

 

كامنت اول مامان فاطمه خانم

 

ليلا مامان الهه والناز : از قديم هم گفته اند که: نيکي چو از حد بگذرد نادان خيال بد بکند يا براي کسي بمير که حداقل برات تب کنه.

 

مامان مهديس ومحمد راستين : خودت ميدوني که هميشه در حال بذل و بخشش اين يک يک قلم داراييمون هستيم. اينقدر ريختيمش زير دست و پاي طرف معامله هامون که فکر ميکنند در مقابلش هيچي نميخواهيم. آخرش هم بدهکاريم ولي بازم به نظرمون نمياد که ضرر کرده باشيم.

 

مهتاب : .گاهي خرج بي جاي محبت هدر دادن اونه

 

سخن آشنا : كساني كه محبت را در درون خانه نمي يابند، ناگزير در بيرون خانه به دنبالش مي گردند و چه زبونانه خود را حقير مي كنند تا بلكه كسي برايش توجهي كند و محبتش را بر او اعلام نمايد. بدترين حقارتي كه يك فرد بخصوص يك مرد ممكن است داشته باشد. 
با اين حال انتظار محبت از همسر يا حتي گدايي آن نه تنها مذموم و زشت نمي باشد بلكه نهايت عشق و ايثار بوده و به تقويت و استحكام بنيان خانواده كمك مي كند.
سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد 
آنچه خود داشت زبيگانه تمنا(گدايي) مي كرد

 

سپيده عمه آريانا : تو اين دوره و زمونه کار همه شده گدايي محبتت چون هيچکس ديگه محبتش رو انطور که بايد و شايد خرج کسي نميکنه و بروز نميده همه تودار شده اند

 


برچسب‌ها: خاطرات محمد
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

يكتا ميگه:  اينو ببين , اين خوده واقعي منه كه درستش كردم ,اون چيزي كه دوست دارم باشم; 
ببين مدل و رنگ موهاشو,  لباسش قشنگه نه؟

 خوده واقعيش  رو برا اينكه عكسش موجه و قابل گذاشتن تو وب باشه اينجوري درستش كردم.
ايرادي به كارم وارد نيست; وقتي كه از ترس بد قضاوت شدنها و همرنگ شدن با رنگ جماعت,  بايد رنگی از بيرنگي ها  بر خوده واقعيمون بکشیم و اينجوري ميشه كه, بقول معروف گفتني نصفي از خصائل و روحياتمون زير زمين مخفي مي مونه همونجور كه نصفه اين عكس هم زير وبلاگ موند (:

 

 

يادگار نوشت: دو روز در كنار خاله منيژه  و خداحافظي دقيقه نود

ديدن سارقي كه قصد رفتن به خونه ي همسايه رو داشت توسط اميرخان + ماجراي همسايه ها و 110

 كامنت اول پوپك

عسل : کاش دنيايي داشتيم که ميشد همه ما با فکر و روحي عريان بدون هيچ ترس و ترديدي در کنار هم زندگي کنيم

بانو : اين ترس از قضاوت گاهي دوراز جان ما رو تا مرز ناپيدا شدن ميبرد

نگار مامان سياوش : اصلن آيا ديگه با اين وضع س ي ا س ت كه با م ذ ه ب آغشتش كردن از ما زنها خودي هم مونده كه واقعي يا غير واقعي باشه؟؟ ما كه هميشه مورد منشوري و سانسوري خدايي بدنيا اومديم


برچسب‌ها: میان پست ها
دعوتنامه مهمونيا سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

وقت ناهار شد و بچه ها هم گرسنه بودند اما خبري از غذا نبود برا اينكه صداشون بلند نشه, در يخچال رو باز كردم و هر چي كه بنظرم قابل طبخ اومد رو برداشتم و تو ماهيتابه با هم مخلوط كردم و بعد از پختشون صدا زدم : بچه ها بياين كه غذا آماده ست
بچه ها كه ظاهر غذا براشون ناآشنا بود ,بهم ميگن: اين چه غذاييه كه پختي؟از اونجا كه ميدونستم اگه بگم غذاش مامان درآورديه, احتمال نخوردن و بهونه گرفتنشون زياد بود كه چرا زودتر دست بكار آشپزي نشدي كه مجبور به خوردنه اين غذا بشيم ;گفتم كه :جايي طرز طبخشو خوندم بنظرم خوشمزه اومد

 برا همين درستش كردمبچه ها كه اينجور شنيدند بلافاصله شروع به لقمه گرفتن كردند ; كه محمد هنوز يكي دو لقمه نخورده بود كه شروع به غر زدن كرد كه: من نميخورم اين چيه درست كردي بدمزه ست. بهش ميگم : بهونه نيار اگه بدمزه بود كه خواهرت با اشتها نميخوردش ; كه يكتا ميگه : من اگه به فكر سلامتي بدنم بودم كه اين غذارو نميخوردم من گشنمه گشنه

ميگه :  كجا بهتر از من ميتوني پيدا كني خودتم ميدوني كه بدون من هيچي

ميگم من اگه بفكر سلامت روانم بودم كه با تو نمي موندم من مجبورم مجبور

 

 

يادگار نوشت :فراهم شدن مقدمات خريد ماه پيشوني 

دومين جشن نامزدي ناهيد (مسيح )

اومدن خاله منيژه بهمراه بچه هاش 

 

كامنت اول گل پامچال

سخن آشنا : فرزندان با تمامي كم تجربگي شان بعضا بهتر از بزرگترها مي توانند خوب و بد را از هم تشخيص دهند. بنابر اين مناسب خواهد بود كه برايشان وقت بيشتري صرف كنيم

محبوبه : انگاري ذاتا مردا اين مدلين آ،باب ميلشون نباشه فورا مي کشن کنار و اعتراضشون رو اعلام مي کننو اما برعکس خانما، دختر خانما با بهانه، بي بهانه مي سازن ديگه

آرش : البته اين مديريت صحيح مادران و همسران که ما سالها با آن ادابته شده ايم هم يک هنر بزرگ محسوب ميشود .بايد قدر دانست اين همه هنر را چون اگر اين هنر را نداشته باشيم کلي اصراف ميشود

مامان دانيال&ويانا : دست ما مامانا نمک نداره حالا ببين ايشالا چندسال ديگه که ازدواج کرد چجوري از نيمروي زنش تعريف ميکنه

 


برچسب‌ها: خاطرات یکتا
دعوتنامه مهمونيا پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

اولآ اگه حدس ميزديد كه مسافرت بودم و در حال تجدید روحیه سخت در اشتباه بوديد چرا كه امسال بر خلاف اينكه سال اسب  بوده با اينهمه كاري كه پيش اومده بيراه نگفتم كه برام بيشتر به سال الاغ شباهت داشته تا اسب
ثانيآ ممنون از احوالپرسيها و عذر تقصير بابت دلنگراني هاتون كه ناخواسته باعثش شدم
ثالثآ يا ايهاالناسي كه كامنتهاتون چه تاييدي و چه خصوصي هميشه و در همه حال روشني بخشه اين خونه ست ايمان بياوريد به جمله ي دل به دل راهي مملو از مهر و محبت داره كه خوب ميدونيد دلم تا چه اندازه مهر شما رو در خودش جاي داده كه دل از دل بهتر خبر داره (:

نميشد رابعآ رو اون بالا بنويسم اين بود كه به اينجا آوردمش, اونم اينكه گاهي ميان پستهامو ميخوام به خاطره نوشتهايي از خودم اختصاص بدم

از اونجا كه گرونترين كفشي كه تا حالا خريدم قيمتش به ... اصلن بهتره حفظ ظاهر كنم و از خيره قيمت گفتن بگذرم و خاطره اي كه باعث شد به قيمت كفشم فكر كنم رو براتون نقل كنم 
راننده ي آژانس ميونه صحبتهايي كه از خاطراتش با مسافرهاش داشت اشاره كرد كه چند روز پيش مسافري رو از فلان هتل سوار كردم و به بهمان خيابان(خياباني رو گفت كه اكثر برندهاي معروف اونجا فروشگاه دارند ) بردم و جلوي يك كفش فروشي ازم خواست كه نگه دارم و تا پايان كارش منتظرش بمونم; بعد از چند دقيقه با باكسي كه نشون ميداد خريد كرده برگشت و تو ماشين به دوستش تل زد و ازش بخاطره آدرس كفش فروشي كه بهش داده بود تشكر كرد, بعد مثله اينكه دوستش از اونور خط قيمت رو پرسيده بود كه مسافر قصه ي ما جواب داده بود كفشا رو دو و صد خريده
راننده ميگفتش كه وقتي تماسش قطع شد بهش گفتم منظورتون دوميليون وصد هزار تومن بود !؟ ميگه جواب داد بله و اسم يه ماركي رو از ايتاليا برام گفت كه من هميشه ازين مارك كفش ميگيرم 
به راننده ميگم مگه كارخونه ي توليد كفشش نقره وطلا قاطي چرمش كرده كه به اين قيمت ميده كه راننده ميگه اتفاقن خودمم به آقاهه گفتم لنگه كفشي كه به اوباما زدند تو حراجي اينقدر براش قيمت نذاشتند كه شما اين كفشا رو به اين قيمت خريدي

بي خامسآ بريم سراغ خاطره ي بعدي  كه بيشتر برا ثبت در تاريخ نوشتمش و خوندنش برا روحيه هاي حساس توصيه نميشه از من گفتن بود نكنه از شما نشنيدن باشه 
يكي از دوستان  ميونه حرفاش به اتفاقي كه برا هواپيماي پرواز تهران طبس افتاده اشاره ميكنه و ميگه اينجور كه خوندم خلبانش اوكرايني بوده با شنيدن حرفش ميگم كجا خوندي؟ كه ميگه تو يكي دو سايتي خبر اوكرايني بودنه خلبان رو خونده ميگم از كي تا حالا مرز اوكراين....


برچسب‌ها: میان پست ها
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا شنبه یکم شهریور 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

 محمد آینه بدست رفت تو حياط و بعد از چند دقيقه اي كه از رفتنش گذشت; صدا مي زنه: ماااامااان

ميگم: بلهههه

ميگه: بيا كارت دارم

رفتم تو ايوون و گفتم: چه كارم داري؟
كه ميگه: اونجا سايه ست, بيا تو آفتاب ميخوام يه چيزيو نشونت بدم. تا رفتم صورتشو بهم نزديك كرد وگفت چي مي بيني؟ با دقت نگاش كردم اما چيزي نديدم برا همين گفتم :چي رو بايد مي ديدم كه نمي بينمش؟ گفت خوب نگاه كن تو فاصله اي كه به صورتش نگاه ميكردم با خودم ميگفتم: خدايا يعني چي مدنظرشه و دوست داره ازم بشنوه ش كه متوجهش نميشم؟ همينطور كه ساكت نگاش ميكردم, دستشو به سمت خط سبيلش ميبره و ميگه: نگاه كن منم مثل مردا سبيل دارماااا فقط سيبيلام خيلي زرده

ميگه يه تنه دارم بار زندگی رو به دوش ميكشم از مراقبت از بچه هام بگير تا خرج خورد  و خوراكشون انگار نه انگار اونم باباي بچه هاست اصلن احساس مسئوليتي در قبال من وبچه هاش نداره

ميگم مرحبا به غيرتت برا خودت مردي هستي فقط حيف كه نشونه مردونگي رو در سبيل مي بينند كه اونم آرايشگرت ردي ازشون نذاشته

 

يادگار نوشت : جشن نامزدي احسان و سمانه
  بستري شدن دوباره ي ليلا در بیمارستان + پرستاري بهمراه شهلا
جشن نامزدي احمد رضا و محدثه

 

 كامنت اول فردين

ليلا مامان الهه والناز :  واقعا اگر سبيل نشونه مرد بودن بود که ديگه نامردي وجود نداشت

محبوبه مامان اينا : اگه مردي فقط به سيبيل بود خيلي از زن ها داوطلبانه نگهش ميداشتن تا ثابت کنن از خيلي از مردها مردترن

نگار مامان سياوش : بچم پشت لبش سبز نشده بلوند شده

رقيه :اتفاقا پويا هم معتقده که سبيل داره خودشم ميبينه ولي من کور شدم پير شدم نميبينم


برچسب‌ها: خاطرات محمد
دعوتنامه مهمونيا شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

همين چند وقت قبل بود كه پرونده ي خاطرات مدرسه ي بچه ها رو بستم و الان به فاصله ي كمي بعد از اون , دوباره يه پرونده ي ديگه اضافه شده ; اونم پرونده ي ماه مبارك رمضانه که اگه اجازه بديد چند تايي از خاطراتشون رو بنويسم و اين پرونده رو هم مختومه اعلام كنيم (:

 

خدايا شيطان رو به راه راست هدايت فرما تا آدمها هم هدايت بشن
ميگم چه دعايي!
كه ميگه دعا كردن هم استعداد ميخواد كه هر كسي نداره

بعد از دعاهام معمولن الهي آمينش رو طبق عادت همراه با دست كشيدن به صورتم ميگم محمد هم بعد از چند دعايي كه برا نيازمندان و شفاي بيماران گفت به تقليد از من خواست دست به صورتش  بكشه اما ديدم خيلي محكم و سيلي وار به صورت خودش زد و الهي آمين گفت;  ميگم : تو كه خودتو كشتي آرومتر عزيزم. كه ميگه: ميدونم آخه دلم برا مريضا مي سوزه محكم ميزنم كه خدا بشنوه


درست از هجدهم ماه مبارك رمضان بود كه تي وي برنامه هاي مناسبتي خودشو شروع كرده بود و بيرون هم كه مي رفتيم تو بعضي خيابونها پرچم سياه به نشانه ي عزا زده بودند كه محمد ميپرسه : محرم شده؟ ...


برچسب‌ها: میان پست, ماه رمضان
ادامه مطلب
دعوتنامه مهمونيا دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها| |

خداحافظ ای ماه نزدیکی بر آرزوهـا


صداي پاي عيد مي آيد و دل مومن بر سر دو راهي آمدن عيد رمضان و رفتن ماه رمضان بلاتكليف است از آمدن آن يك دل شاد باشد يا از رفتن اين يك محزون؟
عيد پر خير و بركت فطر رو به دوستان عزيزم تبريك ميگم ;يك ماه عباداتتون قبول درگاه خداوند خوبیها (:


برچسب‌ها: مناسبت ها
دعوتنامه مهمونيا دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت توسط مامان ناز دونه ها|